ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد ...
 
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای 
 
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت 
 
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد 
 
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند 
 
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت 
 
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد 
 
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند 
 
یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است 
 
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی 
 
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد...
.
.
.
پی نوشت: نمیدونم چرا یه بیسوادی پیدا نمیشه دست منو بگیره و از چاه بیرون بیاره؟؟!!!!
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۳ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin