ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

بععععله، پسرک کوچیک قصه ما آخر هفته 16 ماهه میشود. مواظب حرف زدنتون باشید که هرکی بهم بگه "آخیییییییی چه زود گذشت!! دلم میخواد با یه گلوله درجا بکشمش. (از اونجاییی که نقاشیم بد نیست میتونید "ک" رو با هر صدایی که دوست دارید بخونید، ضمه یا کسره) . چون در نظر خودم به اندازه 16 سال طول کشید و به اندازه 16 سال تغییر کردم اما همچنان لبخند میزنم به انواع و اقسام حالت ها!   

الان پسر کوچیک ما بصورت کاملا پروفشنال راه میره ، میدوه، از دیوار بالا میره، کاغذ دیواری و کاشی آشپزخونه رو از جا می کنه، میز تلویزیون میشکنه ، در دنیا فقط 2 چیز رو دوست داره، " دَ دَ" و " وووو". که این "ووو" خودش تعریف گسترده ای در ادبیات امیرسام داره و شامل هر چیز گردی که دارای پره باشه و به سرعت بچرخه و صدای ووووو بده میشه، مثل: هواکش، هود، کولرگازی، چرخ اتوبوس و کامیون و .... سشوارم اگه درپوش پشتشو در بیاره یک ووو کوچک می تونه باشه. و کافیه از وجود یکی از اینا تو یه خونه ای اطلاع پیدا کنه که فاتحه اش خوندس! چون همش دوست داره خاموش کنه و روشن کنه ... هزار بار!!!!! ومنم با چهره ای که از شرمندگی سرخ شده سعی میکنم حواسشو به چیز دیگه ای معطوف کنم ولی اصلا فایده ای نداره و من از خجالت هم لبخند میزنم.

قدش 78 سانتی متر و وزنش 500/10 کیلوگرم میباشد. اجزای صورتشو میشناسه. عذاشو اگه داغ باشه فوت میکنه. بستنی هم که بهش میدم فوت میکنه! نماز میخونه بعدم مهرو می خوره. ماشینو بلده روشن کنه، شیشه هاشو مادام بالا پایین میبره ، راهنما میزنه ، تازه سی دی رو هم درست جایی که باید بذاره ، برعکس به زور فرو میکنه. کفشاش همیشه دستشه و منتظره یه نفره که پاش کنه و ببردش بیرون.تو خیابون در همه ماشینارو میخواد باز کنه. (شکل پایین) .خیلی شیرین شده و خیلی شیطون.گاهی اوقات از دیدن کاراش از ته دلم میخندم و احساس میکنم عاشقانه دوسش دارم.

الان دیگه مفهوم حرفهایی که بهش میزنم کاملا میفهمه ، بشین ، پاشو، صبر کن ، ناز کن ، دَ کن ،(البته این دوتا در عمل یکی ان! ) بوس کن ،(حتما باید اول دَ کنه ، نصف صورتت کبود بشه، گریه کنی تا رضایت بده بوست کنه) و .... اما دامنه لغاتی که بکار میبره خیلی محدوده و به "ام" یعنی غذا ، "مم" یعنی شیر، بابا، دَدَ، آبهَ، هاپو ، نه ، اینجا ، آنجا و ... ختم میشه.  اینا رو چند ماهه که میگه ولی هرکاری میکنم مامان نمیگه . چند شب پیش بسیار خسته و کوفته داشتم باهاش بازی میکردم ( یکی از بازیامون اینه که من دستامو باز میکنم و میگم بدو بیا بغل مامان و اونم اول میره عقب، عقب، حتی گاهی تا انتهای خونه میره و از صفحه تصویر خارج میشه ، بعد مثل فرفره میدوه و تو راه چندین بارم میخوره زمین و خودشو پرت میکنه تو بغلم ) ، از دور گفت "ما ما" ... من یه لحظه احساس کردم قلبم وایستاد و نفسم بند اومد و لبخند عمیقی زدم آنچنان که تمام 34 دندونام امده بود بیرون !و گفتم دوباره بگو ، چی گفتی!!! دوباره گفت ولی با ایما و اشاره هاش فهمیدم منظورش همون مَ مَ یعنی شیر بوده.... لبخند زدم از نوع نا امیدانه!!!

این ویروس لعنتی خیال نداره دست از سر امیرسام برداره ، اکثرا شب ها تب میکنه و ناآرومه و نمیتونه بخوابه. یه 2-3 هفته ایه اصلا نخوابیدم و واقعا با تمام وجود احساس بیماری و فرسودگی میکنم. اما همچنان صبح ها سرکار به همه از دم لبخند میزنم از نوع خیلی شاد! و مهمونی و عروسی هم میرم . کفش پاشنه بلند هم می پوشم!!! اینو نوشتم چون برای خیلی ها جای سوال داره ، نمیدونم چرا؟!!؟ مردم:خوششششش به حالت!!! چجوری می تونی؟؟؟؟ چه حوصله ای داری؟!!؟!؟ پات درد نمی گیره؟!؟ من: نـــــــــــــــــــه!!! عادت دارم!!!(با لبخند کاملا زورکی)

چند شب پیش وقتی امیرسامو برده بودم بخوابونم و 2 ساعت تمام تو یه اتاق تاریک باهاش سروکله میزدم و کاملا خسته و دیونه شده بودم ، آقای پدر رو صدا کردم که بیا بخواب شاید چون میدونه یه نفر بیداره نمیخوابه. خیلی جدی گفت: نمی تونم. من: چرا؟!؟!     اون: آخه دارم فیلم می بینم .   من: لبخند زدم ،در حالیکه دندونامو با تمام نیرو روی هم فشار می دادم. بعدم یاد یه چیز دیگه افتادم و بازهم لبخند زدم اما از نوع خیلی تلخ!!!

پی نوشت 1: از اول سال منتظر 8/8/88 بودم و همش دلم میخواست یه اتفاق خوب و بیادماندنی در این روز بیافته... هیچ اتفاقی نیفتاد ، هیچ کس هم سعی نکرد کاری کنه که دلم شاید یه ذره خوش بشه ! منم گفتم حداقل کاری کنیم که دل امیرسام شاد بشه و رفتیم براش تاب و چرخ خریدیم. بعد از اینکه آقای پدر 3 ساعت وقت صرف کرد و نصبش کرد ،اونم  طبق معمول ضدحال زد و اصلا نگاشم نکرد .از اینکه احساس کردم اونهمه پولو ریختم دور بازهم طبق معمول لبخند زدم اما اصلا دندونام معلوم نشد.

پی نوشت 2: الان هوا به شدت بارونیه و خیلییییییی قشنگ. دلم میخواست الان تو یه کافی شاپ روی یه صندلی که بشه بیرونو نگاه کرد ،نشسته بودم . یه کاپوچینو با کیک شکلاتی هم سفارش میدادم . ترجیح میدم صندلی مقابلم خالی باشه تا اینکه یه نفر روبروم بشینه و اصلا بهم نگاه نکنه. حیف که نیم ساعتم مرخصی ندارم!!! بی خیـــــــــــــــــــــال !!! (با لبخندی کاملا مصنوعی !)

        

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin