ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

گزارش ماموریت از دید یک مهندس:

ما برای بازدید از سدهای شمیل و نیان و رفع مشکلات اجرایی آن به بندرعباس رفتیم.از فرودگاه راننده آمد دنبالمون و یکراست رفتیم کارگاه و یک ساعت و نیم تا سد شمیل راه بود و سد نیان هم 20 دقیقه با اون فاصله داشت.اول  با یک نهار کاملا کارگاهی ازمون پذیرایی شد و بعد بازدیدها رو شروع کردیم.

وقتی روی تاج سد بودم مامانم تلفن زد و گفت :زیاد جلو نری یه وقت باد ببردت اون پایین!! نمیدونم مامانم چه تصوری از باد داره و کدوم باد میتونه یه آدم 53 کیلویی رو با خودش ببره؟!؟ تعجبولی جای مامانم خالی بود وقتی برای بازدید از سرریز که یک سطح بتنی کاملا صاف و صیقلی و قوسی بود چجوری با گرفتن میلگردها کاملا حرکات ژانگولری از خودم نشان دادم و و رفتم اون بالا!!! تازه در طول راه باد مرتب مقنعه مو می چسبوند به صورتم و یه دفعه هیچی نمیدیدم! و بین زمین و هوا معلق بودم. ولی چیکار کنم که نمیخواستم جلوی نمایندگان پیمانکار کم بیارم که همون اول گفتن :شما که نمی تونید بیاید این بالا!!! جالبه که خودشونم با هزار بدبختی امدن !! این آقایون فقط بلدن ادعا کنن!!! و خبر ندارن که من همیشه برای اینکه یه چیزایی رو ثابت کنم حاضرم از جونمم مایه بذارم! (قابل توجه یه نفر!!)مژه

خلاصه تا غروب افتاب اونجا بودیم و همه مشکلات با یک نگاه و نظر کاملا مهندسی حل شد. (مثلا یکی از مشکلات راه دسترسی به یک برجک پس از آبگیری سد بود که احداث پل آن بسیار مشکل بود و ما نظر دادیم که پل رو بی خیال شن و با قایق تردد کنن!! انصافا نظرو حال کردین؟!؟)

بعد هم کاملا خاکی پاکی و بقول خودشون تیپ کارگاهی سوار ماشین شدیم و دوباره 1ساعت و نیم تو راه بودیم تا دفتر شرکت تو بندرعباس!من که هندزفری تو گوشم بود و آهنگ های مورد علاقه مو گوش میکردم و . آقای مهندسی هم همراهمون بود جلو نشسته بود و یکریز حرف میزد و منم چون اصلا نمیشنیدم چی میگه فقط حرفاشو تایید میکردم و گاهی اوقات هم خندم میگرفت چون تمام حواسم به موزیک بود و تصویر مقابلم یک دهان بود که باز و بسته میشد!!!  

مناظر اطرافم برام خیلی جالب بود. هم نخلستانها که منو یاد فیلمای جنگی می انداخت و متاسفانه نصفشون در اثر گرما و بی آبی سوخته بود هم پوشش خانمهاشون. و از همه جالب تر تابلوی"خطر برخورد با شتر" بود که با بزرگترین سایز ممکن نصب شده بود و حیف شد که ما به هیچ شتری برخورد نکردیم!!!

شب هم که مهمان پیمانکار بودیم و ما رو بردن هتل هرمز که هتل بسیار شیک و پیک و زیبایی بود و تا می تونستیم جاتون خالی خوردیم.  

 

 

 

گزارش ماموریت ازدید یک مادر:

چون مجبور بودیم شب رو اونجا بمونیم اولین بار بود که پسر کوچیکمو تنها میذاشتم و این برام خیلی سخت بود. علیرغم اینکه همه گفتن سعی کن یه شب استراحت کنی تمام شب و حتی روز رو بیشتر از همیشه به فکرش بودم و بسیار نگران! هر جا یه اتوبوس میدیدم یادش می افتادم که وقتی میبینه میگه "وووو"  و کلا هر بچه ای تو اون سن میدیدم دلم براش پر میکشید و احساس عذاب وجدان وحشتناکی داشتم. مامانم هم که هر چند ساعت یک بار یه حال اساسی بهم میداد و میگفت چجوری دلت امد تنهاش بذاری!!!   وحال من خیلی بد میشد. آخه از شانس من درست همون شب مریض شده بود.

پسر کوچیکم ، امیرسام گلم بدون که اگه اینکارو کردم واقعا مجبور بودم و بدون که بیشتر از همیشه دوستت دارم و حتی تو پرواز برگشت برای لحظه دیدنت ثانیه ها رو میشمردم و اون لحظه ای که تو آغوشم گرفتمت در حالیکه به شدت تب داشتی ، احساس میکردم عاشق ترین مادر دنیا هستم و تمام وجودم در تو خلاصه میشد.قلب

گزارش ماموریت از دید یک همسر:

در حالیکه شب قبلش حسابی شاخامون رفت تو هم در حدی که گفتم امیدوارم یا هواپیما سقوط کنه یا غرق بشم که برای همیشه از دست هم راحت بشیم.....   و اونم گفت : انشااله! تمام مدت اونجا براش دنبال انواع و اقسام سس و شکلات میگشتم تا هم خوشحالش کنم هم بخاطر نگهداری امیرسام ازش تشکر کنم. تازه فهمیدم چی خوشحالش میکنه!!! و واقعا هم خوشحال شد. همسری ازت ممنونم (خصوصا از این که با هزار سختی دوری منو تحمل کردی  سبز!!!!)

 

 گزارش ماموریت از دید خودم:

به این دور شدن و تنها بودن (علاوه بر مسائل کاری) به شدت نیاز داشتم  ، اما تمام مدت به همه چیزو همه کس فکر کردم جز خودم! مشکل من اینه که همه برام تو الویتن و اگه وقتی شد که معمولا نمیشه نوبت به خودم میرسه! اما در کل خوب بود خصووصا قسمت خریدهاش از قشم که خیلی شادم کرد.

اما از وقتی برگشتم تا الان امیرسام به شدت مریض بود و حسابی پدرم درامد و خودشم خیلی اذیت شد،الهی براش بمیرم ،به قول مامانا بچم آب شد!!!

و در  آخر :  

       یه روزی   ....    یه جایی

                               یه چیزی  ....   یه جوری

                                                              یه کسی ....

                                                  صبر داشته باش          صبر داشته باش....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin