ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

چیزی برای نوشتن ندارم فقط خواستم وبلاگمو آپ کرده باشم تا خیل عظیم خوانندگان  منتظر نمانده باشن. نیشخندبنابراین چند موضوع کاملا بی ربط به هم :

1- امیرسام از دوشنبه 2/6/88 دیگه بدون کمک خودش چند قدمی راه میره تشویقو راه رفتنش بسیار خنده داره. دستاشو کاملا صاف با زاویه 90 درجه از بدنش به جلو میگیره و میگه هوووووو و راه میره . درست مثل شبح!!   

دیشب بعد از اینکه خوابوندمش تو اون یکی اتاق داشتم موهامو سشوار میکشیدم برقا هم خاموش بود (آدم با داشتن یه بچه کم خواب به راحتی یاد میگیره تو تاریکی مطلق همه کار بکنه!!!) یه دفعه دیدم 2 تا چشم درشت داره نگام میکنه و بهم نزدیک میشه با همون حالتی که توصیف کردم. خدائیش داشتم جا به جا سکته میکردم و جالبه در برابر جیغ من غش غش میخندید!

2- تا حالا فکر کردین چرا ما وقتى عصبانى هستیم با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد ،داد می‌زنیم؟ یه مطلبی تو وبلاگ دوستم (زندگی با عشق) دیدم که با توجه به شرایط الان من خیلی برام جالب بود چون همه حالتاشو تجربه کردم ! 

 هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

اما  هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون  فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است. هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.   سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند! این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...  چه رمانتیککککککککککککک  .......    

3- امسال هنگام سحر و افطار برای همه اونایی که دوست دارم و ندارم و همه اونایی که میشناسم و نمیشناسم بترتیب ایفای نقش خیلی با حوصله دعا میکنم، اما وقتی به خودم میرسم ، فقط سکوت میکنم! خدایا می دونم معنی سکوتم رو فقط تو میدونی و بس! اونو رو حساب چیزای دیگه نذار!!!!

4- دیشب وقتی کاملا پنهانی و آروم داشتم اشک میریختم یه دفعه بوی بارون فضای خونه رو پر کرد، فکر کردم دچار توهم شدم ولی از شدت رعد و برق رفتم جلوی پنجره و دیدم بعععله زمین کاملا خیسه. خیلی چسبید! خدایا ممنون.

5- امیرسام یه هفته است مادام جیغ میزنه و اینکارش واقعا رو اعصاب همه رفته.   نمیدونم باید چی کار کنم؟؟!! کسایی که تجربه دارن : پلیز هلپ می !!!!


6- دلم خیلیییییییییییییی یه سفر خارجی میخواد. اما به هیچ عنوان نمیشه! یک لحظه در ذهن من : دلم میخواد برم پاریس ...  خیال باطلاسپانیا ، سواحل قناری ... نه حالا که نمیشه ترکیه .... دبی .... اونم که نمیشه،یه شمال خوب دسته جمعی! ....فکر کنم باید به همین ماموریت یک ماه آینده ام به بندرعباس اکتفا کنم!!! عصبانیفعلا دور ، دور اکتفا کردنه!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin