ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دیروز بر حسب اتفاق و اجبار و کمی هم کنجاوی یه سری به خونمون زدیم. خونه عشقمون! اسمش این بود.

یاد اون لحظه ای افتادم که از وسایل چیده شده خونه( جهیزیه) داشتم فیلم میگرفتم و هلن داشت آهنگ "خونه عشقه" رو با تمام احساس میخوند.... : خونه عشقه خونه عشق بهشته پر رمزه پر رازه ... خیلی شاد بودم و مشتاق کشف این رمز و راز! ... یکی میگفت چقدر کوچیکه ، گفتم در عوض تمیز کردنش راحته و خدائیش همیشه هم تمیز بود! یکی میگفت تو آشپزخونه اش دو نفر نمیشه با هم رد شن! و من با خنده میگفتم بهتر فقط یه نفر غذا درست میکنه! یکی میگفت چقدر سروصدای ماشین هست، میگفتم به نفعمونه صبحها از صدای بوق ماشینا بیدار میشیم و هیچ وقت خواب نمی مونیم! 

تازه پارکینگم نداشت و ما هم که روکش ماشینمون چرمی بود زمستونا به محض اینکه داخل ماشینمون می نشستیم یه شوک آنی خواب و از سرمون میپروند (احساس میکردی رو یه قالب یخ نشستی) و تابستونا هم به عنوان سونا بلت کمک فراوانی به زیبایی انداممون میکرد و تا برسیم به مقصد بطور موضعی لاغر میشیدیم چشم(برای تناسب اندام بایستی تغییر موضع میدادیم، گاهی به این پهلو گاهی به اون پهلو ...) .

تازه یه خاصیت دیگه هم داشت ،همیشه تو یه واحدی دعوا بود ، منم که آخر فضولی همیشه پشت در بودم و از چشمی در سعی میکردم کاملا به سرانجام دعوا واقف بشم و اوقات فراقتم براحتی پر میشد. البته گاهی هم خیلی غصه میخوردم چون چند مورد دعواها منجر به طلاق شد! ناراحتیادم افتاد تو اون شرایط من تمرین گیتار هم میکردم اونم ساعت 12 شب به بعد!! سبزاحتمالا کلی هم فحش و نفرین شنیدم چون وقتی همسایه بغلیمون عطسه میکرد ما میشنیدیم..... اینا همه خاطراتی بود که تو یه لحظه از جلوی چشمم گذشت و لبخند تلخی روی لبام نشوند! نگران

حالا ازون خونه عشق چی مونده بود؟ سه ماهه مستاجره رفته ولی انگار 3 ساله که کسی اونجا زندگی نکرده بود(یعنی درست از زمانی که خودمون در پی یک تصمیم اشتباه و بچگانه از اونجا رفتیم) . همه جا بی نهایت کثیف ، دیوارا درب و داغون و سیاه ، سقف هم که داشت آب میداد ، پنجره آشپزخونه باز مونده بود و باد پرده رو ( که همون پرده خودمون بود ) معلق تو هوا نگه داشته بود . و توی اتاق خواب در حالیکه هنوز همون لوسترمون به سقف بود و هنوز جای تخت و آیینه میز توالت و حتی دسته گل رز قرمز مخملی که برعکس بالای تختمون آویزون کرده بودم روی دیوار خودنمایی میکرد! یاد همه چیز افتاده بودم! چقدر تو همین خونه کوچیک مهمونی گرفته بودیم و چقدر تو مهمونی هامون از ته دل خندیده بودیم! قهقههو بهمون خوش گذشته بود.

همینطور که داشتم به همه جا سرک میکشیدم از جلوی آیینه قدی که در ورودی و روی ستونهای کناری بود عبور کردم (من عاشق آیینه ام و تو هر خونه ای باشم لازم نیست دنبال آییینه بگردید،به هر ضلعی نگاه کنید یکی هست) و یه لحظه نا خودآگاه جلوی آیینه ایستادم و به تصویر توی آیینه خیره شدم. چقدر برام غریبه بود ، انگار نمیشناختمش! شاید اینقدر غرق در خاطراتم شده بودم که انتظار داشتم همون منِ چندسال پیش رو تو آیینه ببینم! و چقدر عوض شده بود ، چقدر این خاطرات دور بود، انگار حداقل ده سال گذشته بود... چقدر تغییر کرده بودم درست مثل همین خونه که از بدو وردم تمام سعیشو کرده بود باهام حرف بزنه، و کودکی که بغلم بود؟!؟ باورم نمیشد، یعنی این بچه منه؟؟! سوال

تمام اون شب و فرداش رو تو فکر بودم، تو وجودم انقلابی برپا بود. نمیخواستم مثل اون خونه باشم ، گرد و غبار تمام وجودمو گرفته و درب و داغون و .... منتظر! خیلی فکر کردم ... به نتایج زیادی رسیدم که نصفیش میدونم بی ربطه و دوباره از یادم میره ولی یکیش اینه که دیگه نمیخوام منتظر کسی باشم که دستامو بگیره ،باید خودم بلند شم ، باید دستی به سرو صورت دلم بکشم ، باید از رستاخیز خودم عبود کنم ،باید به این وضع خاتمه بدم ... میخوام دیگه کمی هم به خودم و خواسته هام فکر کنم، برای خودمم ارزش قائل بشم.

مگه چقدر عمر میکنم؟!؟ به قول دوست بسیار عزیزم در چشم به هم زدنی باید خونه عشقی برای پسرم بسازم  "بگذر از نهایت، بگذر از غایت، بگذر از آخرین روز، به روز بپرداز و با عشق روز دیگر را آغاز کن، که بیست سال دیگر زمانی که فرزندت دعوی عاشقی کند، تو از عشق دوباره خواهی گفت، دوباره از هزاران چیز عاشقانه برای خودت، برای من و برای فرزندت و برای همه ی ادم های دنیا خواهی گفت، پس روز را گرامی دار که طلوعی عاشقانه و غروبی هوس انگیز برای تو در آن رقم می خورد، و هر که در لحظه بهتر بزید، جهان از اوست و خسران نخواهد یافت."قلب

و این قشنگترین جملاتی بود که امروز شنیدم و آنچنان بر دلم نشست که دلم نیامد تو وبلاگم نیارم تا که هیچوقت فراموش نکنم و شاید به دل یک نفر دیگر هم بنشیند! (قابل توجه شهرزاد عزیزم)از خود راضی

پی نوشت یک: دیروز وقتی از سرکار رفتم خونه مامان اینا مجبور بودیم تا دیر وقت منتظر آقای پدر بمونیم و امیرسام هم داشت خونه مامان اینا رو با خاک یکسان میکرد، در یک اقدام انتحاری گذاشتمش تو کالسکه و بردمش پارک، اولش گریه کرد ولی بعد از دیدن کلکسیون گربه ها در انواع و اقسام سایز و رنگ و نژاد کلی به  وجد امد و سر صحبت و باهاشون بازکرد اون جیغ میزد و گربه ها جواب میدادن و چندتاشونم پا به فرار گذاشتن! تاشب وقتی میگفتم پیشی کوش با انگشت کوچولوش محلشو نشون میداد اونم تو هوا!! تشویقالهی قربون اون تصوراتش بشم!!!

پی نوشت دو: خدای مهربونم بازم ازت ممنونم بابت تمام نعمت هایی که بهم دادی و بابت این روز قشنگ که میخوام دوباره با عشق شروع کنم . البته از فردا ، من وقتی میخوام یه کاری رو شروع کنم همش دنبال یه مبدا زمانی خوب میگردم ( بهانه دیگه...) فردا هم روز خوبیه. تازگیا خیلی از دوشنبه ها خوشم امده، نمیدونم چرا؟!!!؟؟؟چشمک

پی نوشت سه: ببخشید که با این پست طولانی سرتونو دردآوردم قول میدم این آخرین جمله ای باشه که مینویسم. مجبورید تحملم کنید دیگه............نیشخندچشمکنیشخند

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٥ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin