ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

ما خوبیم.

ما رفتیم شمال و برگشتیم.

ما چند بار از دست امیرسام میخواستیم خودمونو بندازیم تو دریا .

 

ما ساعتها به صدای برخورد موج با ساحل اونم از نوع طوفانی اونم وسط مرداد ماه (جل الخالق!!!!) گوش دادیم و تازه از احتمال وقوع سونامی یه شب تا صبح هم نخوابیدیم!

.

.

و حالا مشروح اخبار:

ما طی یک اقدام انتحاری دل و زدیم به دریا و در برابر مخالفت تمام اطرافیان که هوای به این گرمی وقت شمال رفتن نیست و بچه مریض میشه و ال و بل ... رفتیم انزلی. از اینجا تا خود شمال پدرمون حسابی دراومد چون امیرسام به هیچ عنوان از ماشین خوشش نمیاد و همش میخواد بره حالا کجا نمیدونم؟!متفکر

 اینقدر روسری مو کشید موهامو کشید ، عینک آفتابی مو پرت کرد ، همه دکمه های ضبط و فشار داد چراغ ماشینو روشن خاموش کرد، دنده رو خلاص میکرد (یه دفعه) ، نق نق میکرد دندوناشو که الان تعدادشون به شش تا رسیده (دوتا پایین ، 4 تا بالا) به هم فشار میداد ، چندبار گذاشتیمش تو صندلی ماشینش در حد کبود شدن گریه کرد. دکترش گفت به گریه اش اهمیت ندین تا عادت کنه ما هم اهمیت ندادیم و وقتی دید گریه اش فایده ای نداره انگشتشو کرد تو حلقش تا حالت تهوع و خفگی بهش دست بده و من یکی پس از مشاجره فراوان با آقای پدر دیدم دیگه نمیتونم این وضعیت و تحمل کنم و از صندلی درش آوردم.کلافه

 وقتی رسیدیم هتل گفتن ویلای رو به دریا آماده نیست و کمی باید صبر کنید و امیرسامم که کلافه شده بود داشت دیونمون میکرد و مدام میگفت: "ام" یعنی غذا.... من حاضر بودم ویلای رو به دیوار بتنی بهمون بدن فقط بریم ولی آقای پدر با ریلکسی تمام میگفت یه کم تحمل کن! و نمیدونم چرا امیرسام متوجه نمیشد که باید یه کم تحمل کنه!!!تعجب

بهرحال اون روز سخت گذشت و شب اینقدر هوا خوب شد که من تا حالا همچین هوایی تو شمال ندیده بودم. ابری ، خنک، بدون رطوبت با دریای طوفانی بسیار زیبا که مناسب حال من بود. شب وقتی پس از مشقت فراوان ما و همراهانمان امیرسام بالاخره خوابید زمان بسیار خوبی بود برای خلوت من با دلم برای تمدید آرامش که بر خلاف نظریه دیگران که میگفتن برو حداقل یه ذره بخواب ، ترجیح میدادم از خوابم بزنم ولی فقط چند ساعتی آروم بدون دغدغه بدون سروصدا برای خودم باشم و بنابراین اون شب رو تا صبح بیدار بودم و عجب شبی بود!!! هوا اینقدر طوفانی و سرد شده بود و ارتفاع موج گاهی اینقدر زیاد میشد و با صدای وحشتناکی به سنگها برخورد میکرد که انگار وسط پائیز بود نه درست وسط تابستان! اینجور مواقع آدم قدرت خدای مهربونو کاملا حس میکنه. فرشته

ولی فرداش من بودم وخستگی چند روز نخوابیدن ! چون شب قبل هم تا صبح بیدار بودم! با یه پسربچه کوچک بسیار شیطون و خستگی ناپذیر! همش باید از اینور و اونور جمش میکردم و با هر وسیله ای مشغولش میکردم یک دقیقه بعد لابه لای پنجره ها داشت دنبال حلزون و عنکبوت و کرم میگشت که یه لقمه چپشون کنه!!! خوشمزه

این عشق کوچولوی من تاب بازی رو هم خیلی دوست داره اما نه از نوع تنهایی! منم باید باهاش رو تاب بشینم و دوتایی تاب بخوریم. یه بار خیلی خوابش میامد قبل از شام بردم تابش بدم تا بخوابه ، دقیقا 2 ساعت تاب خوردیم به حدی که من موقع شام از تهوع و سرگیجه داشتم میمردم ولی فایده ای نداشت و بازم نخوابید و همچنان داشت شادی میکرد و ما مراسم شامو به سختی اجرا کردیم!اوه

با تمام سختی ها و تمام اتفاقهایی که پیش بینی میشد و تمام اتفاقهایی که نباید می افتاد و افتاد ، در کل سفر خوبی بود. همین که برای چند روزی از تهران و کار و مشغله های توی خونه و از همه مهمتر تلفن! به من زنگ بزن(که فکر نمیکنم هیچ شرکتی به اندازه خونه ما زنگ خور داشته باشه) دور بودیم و از هوای خیلی خوب شمال بهره بردیم بخصوص شبها که مال خودم بود! خیلی تو روحیه ام تاثیر مثبتی داشت. خدای مهربونم از اینکه این فرصتو در اختیارم گذاشتی بسیار ممنونم.

راستی یادم رفت بنویسم واکسن یک سالگی امیرسامو یه هفته پیش زدیم و تازه اثرش بعداز سفر مشخص شد و 2 روز تب کرد ولی خفیف. خداروشکر زیاد اذیت نشد. در ضمن قد و وزن یک سالگیش هم به شرح ذیل میباشد:

قد: 75cm   وزن : 9450gr . دکتر از قدش راضی بود ولی وزنش نه وبهش رژیم پرکالری داده. قربونش برم الهی که با تمام شیطونیشاش روز به روز بیشتر عاشقش میشم.  





نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۱ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin