ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

حتما تا حالا براتون پیش امده یه وقتی خیلی دلتون گرفته و تمام وجودتون تحت فشاره و از زمین و زمان گله دارید و دست بر قضا در همون لحظه گوش شنوایی پیدا میکنید و سفره دلتونو باز کرده تا جایی که میتونید براش درد دل میکنید و اون در جواب خیلی راحت و کول در حالیکه لبخندی از نوع کاملا خنثی بر لب داره میگه: سخت نگیر!!! میگذره!!! با اینکه این حرفش از لحاظ عملکردی هیچ فرقی با یه سطل آب یخ نداره ولی انگار بازم خنک نمیشی و بازم احساس میکنی داری آتیش میگیری!!!

حکایت امروز منم همینه. مدتهاست به جز با چندتا دوست خوبی که دارم و گاهی یه کم خط خطی روی این وبلاگ با هیچ کس درد دل نمیکنم. چون تو شرایطی هستم که درکش برای همه آسون نیست. ولی گاهی اوقات بدم نمیاد اطرافیانم بدونن چه حالی دارم تا شاید یه مقدار از سطح توقعشون کم بشه. گاهی اوقات با خودم فکر میکنم مگه یه آدم چقدر تحمل داره؟؟ یا چرا اطرافیانم فکر میکنن من دامنه تحملم تا بینهایت ادامه داره ؟ چقدر باید سنگ صبور باشم یا چرا فکر نمیکنن منم به یه سنگ صبور احتیاج دارم؟؟ منم آدمم!

خودمم میدونم تمام این روزا میگذره ، اینو همه میدونن! اما آیا چجوری میگذره مهم نیست؟ و اینکه چه آثاری از خودش تو زندگیم میذاره؟ یا اینکه من اینقدر در بین دیگران خودمو "پوست کلفت" یا خوشبینانه فکر کنیم "توانا" جلوه دادم که با گذروندن تمام این روزایی که میگذره بازم میشم همون "منِ سابق"؟؟!!!

وقتی شبها سرمو رو بالش میذارم و روزی که گذشت رو مرور میکنم گاهی اوقات دلم برای خودم میسوزه! سردردام اینقدر زیاد و دائمی شده که اگه چند ساعتی از شدتش کاسته بشه بهترین احساس دنیا رو دارم و مادام خدا رو شکر میکنم. و اینکه چون شیر میدم حتی یه مسکن ساده هم نمیتونم بخورم. سردردایی که همین اطرافیانم اگه "گاهی" دچار بشن انواع و اقسام قرص ها و آرام بخشا رو میخورن و چند روزی هم میخوابن  و تازه خاطره شو هر دفعه برای همه تعریف میکنن not listening - New!و جالبه که همه هم کلی همدردی میکنن.اما برای من :"میگذره!"

استرس ها و فشارهای ناشی تمام مشکلاتی که این چند وقته اخیر مثل بختک تو زندگیم افتاده هر روز بیشتر از دیروزه در حالیکه مرتب دارم خودمو گول میزنم و از قانون جذب و انرژی مثبت و این حرفا کمک میگیرم تا شاید بتونم یه  قدم دیگه جلوتر بردارم . اما انگار خدای مهربون جور دیگه ای برام رقم زده و من حالا حالاها باید بدواام اونم تو شرایطی که نمیدونم آیا اصلا به جایی میرسم یا نه؟!؟ یه وقتایی تلاش میکنی در جهت بهبود یه وضعی که این تلاش کلی هم بهت روحیه میده .نه اینکه همش سعی کنی که فقط عقبتر نری و این درجا زدنا...منتظراصلا مهم نیست ، مهم اینکه نباید "سخت بگیرم!" حتی اگه تمام خواسته ام آنچیزی باشه که خیلیها بطور پیش فرض دارن! و متاسفانه قدرشو نمیدونن! البته نمیشه بهشون خرده گرفت کما اینکه اگه منم این شرایط برام پیش نیامده بود ، قدرشو نمیدونستم و برام تبدیل به "آرزو"ی محال نمیشد.

میخوام حرفامو همینجا تموم کنم و بقیشو برای دل  خودم (که اینروزا به اندازه یه دریا وسعت پیدا کرده) نگه دارم که ادامش دیگه داره خیلی تلخ میشه و به خودم این اجازه رو نمیدم حتی اگه یه نفر بخواد با خوندن اینا اول صبحی دلش بگیره، که تمام سعی ام تو زندگی اینه که به تمام اطرافیانم چه کسایی که حتی نمیشناسمشون آرامش و شادی و امید منتقل کنم. و اینکه :سخت نگیرن!!!whistling

*پی نوشت 1: به مدد تمام کم خوابیهای روزانه و شبانه که تا هفته دیگه یک سال میشه و تمام سختیهایی که دارم میکشم و یاری پسرک شیطونم که حتی یه لحظه نمیزاره بشینم، علیرغم تمام پرخوریا و اشتهای در حد اژدها روز به روز دارم لاغرتر میشم و فقط 1 کیلو مونده تا به وزن سابقم برگردم و این خوشبینانه ترین نتیجه ایه که میشه از داستان زندگیم بگیرم! جالبه بگم که اطرافیانم با دیدنم و با اینکه میدونن من اصلا تو مایه های رژیم نیستم ، میگن: وای خوشبحالت چه خوب خودتو لاغر کردی ، به ما هم بگو چه رژیمی میگیری!!! گاهی اوقات دلم میخواد منم یه ذره بدجنس بشم و بگم : سخت نگیرید! لاغر میشید! اما حیف که نمیتونم!

*پی نوشت 2: اینروزا تمام فکر و ذکرم اینه که تولد امیرسامو چجوری برگزار کنم و جالبه بدونید که هر دم ازین باغ بری میرسد و هر روز یکی یه نظری یه دستوری و خلاصه یه سازی میزنه و منم که دیگه خوب بلدم با هر سازی برقصم! (اینم یه نتیجه خوب دیگه از زندگیمه که رقصم خوب شده ایرانی ،عربی، اسپانیش،2نفره ، نیم نفره...) . از طرفی میدونم بعد از این همه زحمت و دردسر و استرس و دست بدامن خدا شدن not worthy(که این وسط کسی به کسی چپ نگاه نکنه و ...) آخرش میدونم جز خستگی مفرط و کلی پس لرزه برام هیچی نداره ، ولی اینکارو فقط برای پسر کوچیکم میکنم که در آینده از دیدن عکسا و فیلماش  لذت ببره.هورا

*پی نوشت 3: دیشب این عشق کوچولوی من طی یک اقدام انتحاری کلی بهمون ضرر زد: شیشه ادکلن بابایی که خیلی دوسش داشت (Escada) را انداخت شکوند و تا صبح از بوش نمیتونستیم بخوابیم. شیشه مام من و همچنین شیشه سس فلفل سبزمو که بدون اون غذا از گلوم پایین نمیره(Tabasco) رو هم شکوند و یکی از عکساشو که تازه از اتلیه گرفته بودیم و خیــــــــــــــــــلی هم قشنگ شده از رو میز نهارخوری (متعجب از اینم که چجوری دستش رسیده!!! تازگیا مثل باربا پاپا دراز میشه!) انداخت پایین و گوشش تا خورد و طبق معمول بابایی با من دعوا کرد. اینارو گفتم که بگم فدای سرش خدار رو شکر خودش هیچی نشد و اصلا هم ناراحت نشدمکلافه

*پی نوشت آخر: خدای خوب و مهربونم منو ببخش اگه گاهی اوقات قاطی میکنم و پامو بیشتر از گلیمم دراز میکنم،اگه از خط قرمزها عبور میکنم ، اگه بقول بعضی ها ناشکری میکنم کما اینکه تو میدونی اولین جمله تو نمازام شکر تمام نعمت هاییه که بهم دادی و تمام دلخوشیم اینه که حداقل تو میدونی و میبینی و حتما منو میبخشی. خدای مهربونم امروز بیشتر از همیشه دوست دارم و خوشحالم که تو رو دارم و این برای تمام زندگیم بسه!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin