ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

اینروزا آدم عجیبی شدم و توی 24 ساعت هزار مدل فکر میکنم ، تصمیم میگیرم ، میخندم ، گریه میکنم خلاصه نمیدونم چجوریم !!!! گاهی اوقات صبح که پا میشم از خواب (البته خیلی وقته که من صبح ها بیدارم یعنی هنوز نخوابیدم که بخوام پا شم!!!!) فول انرژیم یعنی تصمیم میگیرم که اینطور باشم لبخند میزنم به همه از دم!!! سرشار از عشقم و با همسری با لبخند و آرزوی یه روز خوب خداحافظی میکنم و بازم با لبخند با همه همکارا سلام و احوالپرسی میکنم. از یکی از همکارا شنیده بودم در موردم میگفت چقدر بهم انرژی مثبت میده وقتی میبینمش!!!! خندم میگیره ! من به دیگران انرژی میدم !!!! اما از ظهر به بعد خسته میشم و خستگی تمام وجودم رو از درون شروع میکنه به خوردن . گاهی اوقات وقتی دارم میرم خونه توان یک قدم راه رفتن رو هم ندارم و چشمام مرتب سیاهی میره ، حتی چند بار تا حالا پام پیچ خورده و چند ثانیه بین زمین و آسمون بال بال زدم ، ولی فقط به عشق دیدن امیرسام قدمهامو تندتر برمیدارم ولی اونم دیگه ناامیدم کرده. وقتی میرسم خونه و در نهایت احساس بغلش میکنم و اون حتی نگام هم نمیکنه و گاهی اوقات حتی از بغل من به زور میخواد بره ، خیلی خیلی دلم میگیره. نمیدونم چه درکی داره و تا چه حد میفهمه ولی سردی نگاهش واقعا دلمو میشکونه...... از اون به بعد انگار دیگه ورق برمیگرده. میشم یه آدم خسته بیحوصله ، عصبی ، ناامید و از همه بدتر یدفعه تمام مشکلات زندگیم جلوی چشمم رژه میره ... میرم خونه ، خونه بمب خورده نامرتب کثیف که اصلا دوسش ندارم و دوباره همون کارای تکراری همیشگی و همون گیرای همیشگی و هی حالم بدتر و بدتر میشه ......

اینروزا احساس میکنم که دارم سخترین روزای عمرم رو میگذرونم (البته قبلا هم ازین احساسا داشتم!!!) ، همش فکر میکنم دارم آزمایش میشم و تمام سعی ام اینه که از این امتحان سربلند بیرون بیام. همش فکر میکنم در پشت این روزهای سرد و سخت آینده خوبی پیش رومه یا بهتره بگم پیش رومونه...

اینروزا همش منتظرم ... منتظر یه اتفاق خوب منتظر یه معجزه منتظر یه چیزی که این وضع رو عوض کنه حتی مثلابرنده شدن در یک لاتاری ، قرعه کشی بانک و ..... . نمیدونم کی همچین نویدی بهم داده ، شاید از عالم غیب شایدم زاییده افکارمه ، در هر صورت خوبه و خیلی بهم روحیه میده. همیشه تا جایی که تونستم به همه کمک کردم و سعی کردم گرهی از مشکل دیگران باز کنم و همیشه هم معتقدم که این دنیا دار مکافاته و ادم نتایج اعمالشو همینجا میبینه!!! بنابراین نمیدونم حالا که من نیاز دارم چرا کسی یا چیزی وسیله نمیشه که گرهی از کار ما باز بشه؟؟؟؟ و اتفاقا برعکس به قول رضا صادقی همه چیز جور شد که ناجور بشه و ..... (عاشق این آهنگشم ، انصافا خیلی قشنگه )!!!

اینروزا روابطم با خدا اینقدر صمیمی و چیک تو چیک شده که نگو و نپرس!!!! اکثر اوقات برای نماز صبح بیدارم ولی اینقدر قبلش بیدار بودم و با امیرسام جنگیدم که توان بلندشدن از جامو ندارم.   همون موقع چشمامو میبندم و تو دلم حسابی باهاش حرف میزنم و بعد هم سرمو رو دستاش میزارم و آروم چند قطره اشک میریزم و میخوابم. اعتراف میکنم که از اون نماز هول هلی بیشتر بهم انرژی میده و امیدوارم خدا منو ببخشه ، اینروزا میدونم خدا خییییییییییییلی مهربونتر از اون چیزیه که به ما یاد دادن!!!!!!

اینروزا وقتی دارم میرم خونه درست وقتی از تاکسی پیاده میشم و باید یه ربع بیست دقیقه ای پیاده برم ، بارون شروع میکنه به باریدن.   خیلی جالبه با این که ساعت رفتن من تقریبا متغیره ولی بارون وقتشو با من تنظیم میکنه و گاهی اوقات وقتی هنوز تو میدون ونک منتظر تاکسی ام هوا کاملا آفتابیه ولی یکدفعه اوضاع جوی بهم میریزه و ابرو رعدوبرق و ... گاهی وقتا بارون اونقدر شدید میشه سرتاپام خیس میشه . اعتراف میکنم که واقعا لذت میبرم (بجز اون قسمتی که موهام موقع خیس شدن فرفری میشه) و پیشاپیش از آسمان تهران نهایت تشکر را دارم که بعضی روزا بدجوری باهام همدردی میکنه!!!

اینروزا خیلی پیش میاد که از خودم خجالت بکشم، نمونش همین دیروز وقتی سوار تاکسی بودم یه دختر پسر خیلی خوش تیپ و قشنگ کنارم نشسته بودن و آروم با ایما و اشاره با هم حرف میزدن، یعنی من اینطور فکر کردم، بعد متوجه شدم که بنده خداها کرولالن! خیلی دلم گرفت و ناراحت شدم و کلی از خودم خجالت کشیدم که قدر چیزایی رو که دارم نمیدونم.نکته مهمش این بود که مثل اینکه باهم دعواشون هم شده بود ، همونموقع یه دنیا خدا رو شکر کردم که حداقل این نعمت بزرگو بهم داد که موقع دعوا کردن بتونم اینقدر داد بزنم که عین کارتونای ژاپنی ته حلقم معلوم بشه وگرنه عمراً خالی بشم!!!   

اینروزا وقتی امیرسام میشینه و با تمام وجود دست میزنه و ذوق میکنه یهو چشمام پر اشک میشه و از ته دلم دعا میکنم که همیشه تو تمام زندگیش اینقدر بخنده و شاد باشه. کاشکی میشد زندگی رو از نگاه یه بچه دید...   

اینروزا دعا دعا میکنم هرچه زودتر این انتخابات سوری برگزار بشه و هر کی که قراره انتخاب شه (یعنی همین الان انتخاب شده) بیاد بلکه اوضاع از این رکود در بیاد و زودتر مشکلات ما و تمامی مسلمین و ملت شهیدپرور حل بشه....

اینروزا فکر میکنم کمی تا قسمتی دیونه شدم....


نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٠ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin