ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

تو این مدت که ننوشتم یه عالمه اتفاق افتاده ، اما واقعا نمیدونم چیکار کنم؟؟ ای کاش فقط 2 ساعت به شبانه روز اضافه میشد، 26 ساعت اگه وقت داشتم شاید یه کم به کارام میرسیدم!!!!  از وقتی میام سرکار تا برم خونه مامان اینا و امیرسام رو بردارم  و بیام  خونه ساعت حدودای 6-7 شده و تا میرسم یه کم با شازده بازی میکنم که ناراحتی نبودنم رو از دلش در بیارم و بعد منم و یه خونه بمب خورده، یه دنیا ظرف نشسته ، درست کردن سوپ ، حریره بادوم ، پوره سیب زمینی، میوه، خرما و ...... شستن هزارباره تمام وسایلی که میزارم رو روروئکش تا سرگرم شه ولی همون اول همشونو پرت میکنه زمین و میره سراغ چیزایی که نباید بره، شام درست کردن برای خودمون( اگه فرصت شه واگرنه خدا نگه داره فست فود رو)، دوش بگیرم ، امیرسام رو عوض کنم ، قطره آهن بدم( این دو مورد آخری واقعا پروژه ایه واسه خودش)، شیردوشیدن و جمع کردن وسایل فردا و نمازخوندن که همیشه آخر وقته و در این بین کلی تلفن حرف زدن و بدست آوردن دل اطرافیان و گوش کردن به درددلاشون و گاهی اوقات هم حرفای کاملا بی ربط و غیر ضروری در حالی که امیرسام بغلمه و گوشی رو باسختی فراوان نگه داشتم و بعدش از گردن درد میمیرم هم اضافه میشه. یعدش هم پروژه عظیم خوابوندن امیرسام......+ شب تا صبح بیداری و خستگی و سردرد میگرنیه دائمی  و 6 صبح دوباره سرکار و ....تازه این یک شب خوب و آرومه برای من. چون ما همیشه یا مهمون داریم ، یا مهمونیم!!!!!!! اونوقته که همه اینا سرجاشه + یه عالمه کار اضافه!!!!!!!

هیچ کس نمیخواد درک کنه و ما هم نمیدونیم اینو چجوری به مردمی که ادعا میکنن ما رو خیلی دوست دارن بفهمونیم که :   ایهاالناس ، ما شرایطمون با گذشته فرق کرده، خواهش میکینم دست از سرمون بردارید!!!!!!!!!

هر دفعه میگم ایندفعه دیگه نشون میدم خسته ام ، میگم دارم می می رم!!!! میگم نمیام، اما فایده ای نداره.فقط حرفه! وقتی یکی میاد خونمون اونم از نوع سر زده (که ازش متنفرم) سریع میرم تو اتاق وچهره درب و داغونمو پشت یه آرایش مختصر پنهان میکنم و خیلی شاد لبخند میزنم انگار نه انگار که همین دو دقیقه پیش داشتم میمردم!!!!

خلاصه چی شد که مجبور شدم این چرت و پرتا رو بگم؟؟؟ آهان داشتم میگفتم کاشکی شبانه روز 26 ساعت بود، انوقت شاید وقت میشد یه ذره از زندگیم یه ساعت و شاید فقط نیم ساعتش مال خودم بود تا ازش لذت ببرم، بخصوص  الان!! ماه مورد علاقه من اسفند.

همیشه وقتی تقویم ورق میخوره و میرسه اول اسفند،یه جورایی یه حس خوب تمام وجودمو پر میکنه. هوا یه جوریه، مردم یه جورین ، خیابونا ، مغازه ها، خونه تکونی، حس نو شدن، حس پاک کردن و پاک شدن، حس تغییر!!! بوی بهار ، بوی گل!!! خیلی قشنگه نه؟؟؟ دوست ندارم بگذره . دوست دارم لحظه لحظه شو ثبت کنم، ولی امسال وقتی فهمیدم اسفند شده هنوز حس خوبه نیامده ، امروز دیدم شد 20ام!!! وای چرا اینجوری شده؟؟؟؟ یا چرا اینجوری شدم؟؟؟؟ نمیدونم.زمان داره خیلی سریعتر از همیشه میگذره و نمیدونم چرا همش احساس میکنم دارم یه چیزایی رو از دست میدم که دیگه هیچوقت نمیتونم داشته باشم.بگذریم!!

 

از امیرسامم خیلی وقته نگفتم خیلی خلاصه بگم اینقدر شیطون شده ، اینقدر شیرین شده که منم که عشق شیرینی ام یه روزی دیدید خوردمش دوباره رفت تو دلم ، خیالم راحت شد!!!

مشخصات امیرسام در 7.5 ماهگی: وزن:  8300gr        ,قد:  68cm
مثل فرفره چهار دست و پا میره و همش میخواد یه جا رو بگیره وایسه و بعد کله پا میشه. با اسباب بازیاش اصلا دوست نداره بازی کنه، فقط کنترل، سیم و نخ ، استاد مو کشیدن(دیگه کاملا دارم کچل میشم)، سطل آشغال و ... خلاصه هر چیزی که فکرشم نمیتونید بکنید.


نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin