ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

امروز وقتی داشتم میرفتم خونه تمام کوچه ها و خیابونا بوی ولنتاین میداد و اینقدر این پدیده  فراگیر شده بود که نصف همکارامو تو مرکز خرید ونک دیدم که مشغول خرید برای همسراشون بودن، کسایی که فکرشم نمیتونستی بکنی، حتی سوار تاکسی که بودم دست فروشا چندتا قلب دستشون بود و میگفتن: هدیه ولنتاین! ...  هدیه ولنتاین! ....

یهو رفتم تو فکر و دلم برای خودم بدجوری سوخت! سالها پیش که دوران عشق و عاشقی و ولنتاین بازی ما بود شرایط با الان خیلی فرق داشت! اولا هر کسی از این روز خبر نداشت و دوما اوضاع جامعه مثل الان نبود که دختر پسرا با خیال راحت ساعتها تو کافی شاپ و رستوران بشینن گل بگن و گل بشنون  !!!!

یادمه همسری که اونموقع فقط یه همکلاسی بود، برام یه گردنبند نقره هدیه گرفته بود برای ولنتاین و تو یه جعبه کوچیک ، تو یکی از راهروهای باریک دانشکده فنی ، با کلی قایم موشک بازی و ترس و دلهره لابه لای کتاب و جزوه بهم دادو منم با صدای که قابل شنیدن برای هیچ جانداری نبود ازش تشکر کردم.  

اونموقع بزرگترین آرزومون این بود که پس از ازدواج با خیال راحت این روز رو با هم بریم بیرون و خیلی عاشقانه جشن بگیریم....... اون سالا عین برق و باد گذشت و بعد از اینکه مجوز آزادیمون توی شناسنامه صادر شد و دیگه نه ترسی از انجمن اسلامی دانشگاه وجود داشت و نه ترسی از نیروی انتظامی .... دیگه ما اون آدمای سابق نبودیم....

هرسال ولنتاین یا خونمون مهمون داشتیم یا مهمون بودیم ،یا با دوجین دوست و آشنا  شام رو تو رستوران صرف کردیم و از هر دری سخنی made by Laieاونم معمولا سخنان بی ربط و تنها چیزی که وجود نداشت حس عشقولانه بود!!!!

 

امسال هم که در راستای همون حسرت به دلی همیشگی که ایندفعه دیگه با تمام وجودم حس میکردم، تصمیم گرفتم یه شام خوب درست کنم و میزو حسابی با گل و شمع تزیین کنم و .... اما از اونجایی که ما امسال حتی فرصت نکردیم برای هم کادوی تولد بخریم و امیرسامم شب قبل تا صبح پوستمو کنده بود و صبح هم تو ماشین با همسری یه کل کل حسابی داشتیم و پیرو کلیه مسائل و مشکلات جانبی که این مدت برامون پیش اومده روابطمون تا اطلاع ثانوی ابری ابری بود   ، فقط فرصت کردم سوپ امیرسام رو درست کنم. همین!!! و ولنتاین امسال هم گذشت ومن بازهم منتظر موندم.....

منتظر یه شاخه گل .... منتظر یه آغوش باز..... منتظر یه ولنتاین عاشقانه .... و حتی فقط منتظر یه تبریک عاشقانه!!!!! نمیدونم انتظارم کی به سر میرسه؟؟؟ و شایدم دیگه کم کم بی خیالش بشم و فراموشش کنم ولی .... ای کاش میدونست که چقدر منتظرم.  ..... همین!!!!    



نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin