ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

خیلی چیزا میخوام بگم نمیدونم از کجا شروع کنم ؟؟؟؟

فقط سعی میکنم قسمتای خوبشو بگم! تعجب کردید؟؟!! یادتونه گفته بودم میخوام تغییر کنم؟ انرژی مثبت و این حرفا ؟؟؟ اون انرژی مثبته با زور کتک یه هفته بیشتر دوام نیاورد و من هی رفرش میکردم و بازم سه روز و دو روز و تازه بعدش طوفانی بپا شد که بیا و ببین!!! ولی خوب بازم به این نتیجه رسیدم که مثبت فکر کردن و باور داشتن و ایمان قلبی  تو زندگی بی تاثیر نیست.

ماها عادت کردیم تا یه تصمیم میگیریم- اونم معمولا یه تصمیم بزرگ و غیرقابل انجام- همین فرداش همه چیز درست بشه و طبق رویاهامون پیش بره و اگه نشد ...... به زمین و زمان فحش بدیم و نا امید بشیم و دوباره همون روند ناخوشایند قبلی رو ادامه بدیم!! منم جزو همین دسته افرادم ولی ایندفعه دارم به گونه ای دیگه با مشکلاتم برخورد میکنم.

مثلا دیروز اولین روز کاریم بعد از 7 ماه بود. شبش امیرسام سنگ تمام گذاشت و تا خود صبح ساعت 6 که باید آماده میشدم بیدار بود و منم خسته  و داغون با یه سر درد وحشتناک آماده شدم. امسال زمستون بر خلاف زمستون پارسال فقط یه روز برفی داشتیم و تا الان حتی بارون هم نباریده بود ، حالا امروز که میخواستیم این بچه رو ببریم تا خونه مامان اینا بارون میبارید مثل سیل و هوا هم طوفانی و سرد!!!!

وقتی اومدم امیرسام رو بیدار کنم بعد از یه شب تا صبح بیداری آنچنان خوابش عمیق شده بود که تاحالا اینجوری ندیده بودمش مثل یه فرشته کوچولو خوابیده بود و اون لحظه احساس کردم سنگدل ترین مامان روی زمینم!! تو ماشین بیدار شده بود و درحالی که چشماش از تعجب کاملا گرد شده بود زل زده بود تو چشمای من و پلک هم نمیزد. منم احساساتی!!!! وقتی سپردمش دست بابا اصلا دیگه نگاش نکردم و فقط سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم که مثل سیل از چشام جاری شده بود.

 

 با خودم فکر کردم من مجبورم برم سرکار بنابراین میتونم تمام روز رو ناراحت باشم ، غصه بخورم ، فکر کنم الان گشنشه ، الان شیر میخواد ، بهونه منو میگیره ، اون که شیرخشک نمیخوره، حالا چیکار میکنه و .. و   .... و تمام روز رو علاوه بر تمام خستگیهای قبلی با دلهره و اضطراب و عذاب وجدان بگذرونم. و میتونم به خودم بگم درسته که خونه بودم از هر لحاظ برای بچم بهتر بود ولی حالا که اومدم باید این فکرای بیهوده رو از سرم بیرون کنم و فقط با خودم بگم که من برای اینکه  آینده بهتری برای  بچم مهیا کنم دارم میام سرکار و مطمئنم امیرسام وقتی بزرگ شد شرایط منو درک خواهد کرد و حتما حتما خدا کمکم میکنه تا بتونم خودم رو با شرایط جدید وفق بدم.

میدونم روزای سختی رو در پیش دارم و میدونم (یعنی باور دارم) که میتونم از پس این شرایط بربیام همونطور که تا حالا تونستم با مشکلات ریز و درشت پیش اومده تو این چندوقت اخیر کنار بیام. به امید خدا.

فقط دوست دارم از همینجا به امیرسامم بگم که خیلی خیلی دوسش دارم و ازین به بعد زندگیم هر کاری میکنم فقط بخاطر آسایش و راحتی اونه و با وجود تمام خستگیها سعی میکنم براش مامان خوبی باشم.

 اینم 2 تا عکس برای دوستای خوبم که سراغشو گرفته بودن:

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin