ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

تو این یه ماه گذشته کلی مطلب برای نوشتن داشتم اما تا میومدم بنویسم امیرسام جیغ و فریاد میکرد و اون مطلب هم شامل مرور زمان میشد. امیرسام شروع کرده به چهاردست و پا راه رفتن و خیلی نگهداریش سخت تر شده. چون همش دوست داره بذاریش زمین تا بره و باید چهارچشمی مواظبش باشم . عاشق کنترله و تا میبینه مثل سامورایی ها یه جیغ بلند میکشه و با سرعت هرچه تمامتر به طرفش میره.

شبها هم که دیگه اصلا نمیخوابه ، یعنی هر یه ربع یه بار بیدار میشه تا صبح!!!!!

ما فکر میکردیم داره دندون در میاره اما دکتر که دید گفت حالا خیلی مونده. تازه اگرم میخواست دربیاره دیگه 1 ماه شده و باید تواین مدت خودشو نشون میداد. خیلی نگرانشم. بچم کلی لاغر شده و دیگه کپلو نیست.زیر چشماش هم یه وجب گود افتاده. از تمامی نظرات داده شده استقبال کردم ولی هیچ اثری نداشته. واقعا نمیدونم چیکار کنم و چجوری 9 روز دیگه برم سرکار؟؟؟؟؟

در این مورد یه پست مفصل میذارم بعدا. چون تمام فکرم رو این روزا بدجور مشغول کرده. اصلا حس خوبی نسبت به سر کار رفتن ندارم. من 1 ماه مرخصی بدون حقوق گرفته بودم اما زمان به سرعت نور گذشت و اونم داره تموم میشه. Crying 1

مشخصات امیرسام در 6 ماه و 1 هفتگی:    وزن= 8000 gr          قد= 67cm

واکسن 6 ماهگی عسلم رو هم زدیم و یه روزو نیم تب داشت و بعدش خوب شد.خدارو شکر تا 1 سالگی راحت شدیم. برم که عشق کوچولوی من حسابی صداش دراومد.

 راستی این مطلب رو دوستی به نام مونا گذاشته بود بنظرم خیلی جالب اومد:

نوشته ای از اِرما بومبک :اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم : بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٥ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin