ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

خسته شدم از بس از غم و غصه نوشتم ، خسته شدم از بس بغضمو قورت دادم و تا فرصتی تنهایی پیدا شد یه دل سیر گریه کردم، خسته شدم از بس چشمهای غمگین و پر از یه دنیا نگرانی و تشویشم رو تو آینه دیدم ، خسته شدم از بس خوابهای آشفته دیدم و با وحشت از خواب پریدم... اینهمه غصه خوردم و اینهمه گریه کردم ، چی شد!؟!  جز اینکه هر روز بدتر از روز قبل برام رقم خورد ...

اینطوری نمیشه ، میدونم کسی جز خودم به دادم نمیرسه و نمیتونه کمکم کنه.

الان دو هفته است که امیرسام شبها تا صبح هر نیم ساعت بیدار میشه و من تا صبح بیدارم . تو این مدت فقط فکر کردم و فکر کردم و.... دیشب هم طبق معمول تمام مدت بیدار بودم .هوا هم به شدت بارونی بود. دم دمای صبح بود که رفتم رو تراس. بارون میبارید و سرد بود. نفس عمیقی کشیدم . ریه هام پر بود از هوای کهنه و خفه کننده... احساس عجیبی داشتم ، با هر دم و بازدم احساس میکردم دارم خالی میشم .انگار یک سال بود نفس نکشیده بودم مثل آدمایی که از تو غار بیرون اومده باشن. دستام رو زیر بارون گرفتم و بارون دستامو خیس میکرد و انگار داشت تمام وجودم رو می شست و آب میکرد.

صدای اذان تو فضا پیچیده بود و من اینقدر سبک بودم که میتونستم پرواز کنم . میدونستم که خدا همین نزدیکی هاست. نزدیک نزدیک!

هیچی تو ذهنم نبود و همه چی بود. انگار داشتم متولد میشدم. نمیدونم چرا یه دفعه لحظه تولد امیرسام برام تداعی شد. خیلی لحظه مقدسی بود. لحظه بزرگی که هرگز نمی تونم توصیفش کنم. فقط هر وقت یادش میافتم بغض میکنم و چشمام پر از اشک میشه درست مثل همونجوری که وقتی بعد از شنیدن صدای گریش تو پارچه پیچیده بودن و آوردن دیدمش برای اولین بار ، بغض کردم و اشک ریختم.

میدونستم امروز روز متفاوتی خواهد بود! شاید چون درست روز تولد 6 ماهگی امیرسام و شب تولد خودمه!!!!!!

امسال تولدم چقدر با سالای دیگه فرق میکنه. امیرسام رو دارم  که خیلی خیلی دوسش دارم. فکرشم نمی کردم اینقدر عاشقانه دوسش داشته باشم. حالا دیگه وقتی صداش میکنم میگم :"عشق کوچولوی من!" و اونم با تمام وجود دست و پا میزنه و برام میخنده.

بهرحال میخوام دوباره شروع کنم. میخوام در شب تولدم دوباره متولد بشم و اینبار به گونه ای دیگر!!!!!  احساس خیلی خوبی دارم و نمیدونم این احساس و انرژی مثبت چقدر دوام میاره؟؟؟؟؟؟ یه روز ؟؟؟  یه هفته؟؟؟ یه ماه ؟؟؟ مهم نیست چقدر. مهم اینه که فراموش نکنم که " خداوند درهای رحمتش را به روی من باز خواهد کرد!"

پی نوشت 1 : من تو زندگیم یه چیز با ارزشی دارم که شاید کمتر کسی داشته باشه، اونم داشتن دوستای خوبه. من به تعداد موهای سرم ( منظورم الان نیست که کچل شدم!) دوست دارم یکی از یکی بهتر. اینو گفتم که از یکیشون که خیلی کمکم کرد تو این زمینه تشکر کنم و دعا میکنم خدا همیشه کمکش کنه.

پی نوشت 2 : درست پارسال در همین روز سرکار بودم که یهو دل وکمر درد وحشتناکی گرفتم و سریع رفتم دکتر. اونموقع ماه سوم حاملگیم بود و خیلی ترسیده بودم. دکتر سونوگرافی کرد و گفت جنین کاملا سالمه و بعد یکدفه گفت: وای چقدر شیطونه؟!!! من تا حالا ندیدم جنین تو این سن اینقدر تکون بخوره. برو فکر کن چجوری میخوای بزرگش کنی این بچه شیطونو؟؟!!!  و الان من دارم خیلی جدی به حرف اونموقع دکتر فکر میکنم!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin