ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

امروز هوا حسابی ابری و بارونیه.

Rain Cloud

همیشه عاشق پائیز و هوای بارونی بودم.

همیشه وقتی تو هوای بارونی تو خیابون راه میرفتم احساس میکردم خیابونا و کوچه ها حال و هوای دیگه ای دارن. چترهای رنگارنگ ، قدمهای تند و تند عابران .

خودم هیچوقت چتر دستم نمیگرفتم و از اینکه خیس بشم حسابی لذت میبردم و حتی وقتی تو ماشین بودم دوست داشتم برف پاکن رو دیر به دیر بزنم  که بارون حسابی شیشه ها رو خیس کنه.

اما امسال با همیشه فرق داره. امسال تو عمرم این اولین باره که پائیز رو تو خونه ام . همیشه یا مدرسه بوده یا دانشگاه یا سرکار.....Pouty

الان روزا اینقدر مشغولم که حتی نمی فهمم داره بارون میاد و گاهی اوقات از تاریکی خونه و یا بوی بارون که از کانال کولر میاد میرم کنار پنجره و بارون رو تماشا میکنم.

نمیدونم دیدن هوای ابری از پشت پنجره اینقدر دلگیره یا حال و هوای درون خود من اینقدر خرابه.Crying 2

این روزا خیلی دلم میگیره ، این روزا خیلی زود به زود دلم میشکنه و گاهی اوقات حتی صدای شکستنش رو میشنوم. این روزا خیلی عمیق احساس تنهایی میکنم . اطرافیانم بدون اینکه بفهمن و بدونن دلمو میشکنن و من چون تحت هر شرایطی لبخند میزنم هیچ کس نمی فهمه که درونم چه خبره!!

گاهی اوقات اونقدر احساس خستگی و بی حوصلگی میکنم که ......

آره خیلی خسته ام . خیلی زیاد. این روزا اصلا دعاهام مستجاب نمیشه . احساس میکنم از خدا دور شدم .هر لحظه خدارو شکر میکنم ولی دیگه مثل گذشته فرصت نمی کنم باهاش حرف بزنم. شایدم خدا از دستم ناراحته .حق هم داره . الان دیگه دامنه دعاهای من اینقدر تنزل کرده که به خدایا امیرسام نیم ساعت بخوابه ، خدایا امیرسام از خواب بیدار نشه تا من به نهار بخورم ، خدایا امیرسام ..... ختم میشه.

خودمم از دعاهام خندم میگیره !!! ولی چیکار کنم؟؟؟

امیرسام بچه ایه که واقعا انرزی میبره . شبها که ساعت 2-2.5 میخوابه و هر دو ساعت یکبار بیدار میشه و دوباره یک ساعت گاهی اوقات هم بیشتر طول میکشه تا دوباره بخوابه.

روزا هم خوابش هر چند ساعت نیم الی 15 دقیقه است. در غیر اینصورت همش باید راه ببرمش راه ببرمش ... و شبها هم راه ببریمش راه ببریمش.....

اما با تمام این حرفا اونقدر عاشقانه دوسش دارم واین علاقه هر روز و هر ساعت بیشتر میشه که گاهی اوقات که بر حسب اتفاق می خوابه دلم براش تنگ میشه.خودمم میدونم که خستگیم جسمی نیست چون تمام خستگیهام با دیدن خنده های بی دندونش ، با دست وپا زدنهاش و حرفهای نا مفهومش از بین میره. Baby Smiley

این روحمه که خیلی خسته است. روحم خیلی مشوش و پریشونه. دلیلش رو هم میدونم. اوضاع اطرافم زیاد مساعد نیست و شرایط اونجور که میخوام پیش نمیره.Kicking Dirt

هیچ کاری هم نمی تونم بکنم. نشستم و نگاه میکنم و زمان داره با سرعت هرچه تمام تر میگذره و منو تو ثانیه های تکراری و یکنواخت جا گذاشته. هر لحظه احساس میکنم که دارم زمانو از دست میدم بدون اینکه بتونم کاری بکنم.Duh

نمیدونم باید چیکار کنم. ؟؟؟؟!!!!

نمیخوام از زمان عقب بمونم.!!! فقط دعا میکنم. شاید خدا مثل همیشه کمکم کنه. شاید ......

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٢ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin