ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

هفته پیش قرار بود مامان بزرگ امیرسام ( مادر همسری) و مامان بزرگ همسری برگردن آمریکا . بنابراین ما طی دو هفته قبل مرتب مهمانی خداحافظی (goodbye party) بودیم و امیرسام هم که همیشه چه مهمون داشته باشیم و چه مهمونی باشیم شادو سرحاله و برای همه میخنده و از این بغل به اون بغل همه جا رو سیرو سیاحت میکنه.

 اما..... وقتی میایم خونه اصلا حال خوشی نداره مرتب گریه میکنه، کلافه است و دوست نداره بخوابه و پوستمون کنده میشه تا بخوابه.

از همه بدتر اینکه صبح فرداش اصلا دوست نداره رو زمین بمونه و تا عصری اینقدر اذیت میکنه که من ساعتم رو هم تو ماشین دستم میکنم و ... دیگه گذشت اون دوران که برای رفتن به مهمونی چند ساعت طول میکشید تا آماده بشم .

بهرحال صبح 4شنبه رفتن فرودگاه و اما همسری زنگ زد که داریم برمیگردیم چون پاس مامان بزرگه تاریخش گذشته بود..... من به تنها چیزی که فکر کردم این بود که ای وای این مهمونی ها دوباره باید تکرار بشه؟؟!!!!؟؟؟؟

صبح 5شنبه خیلی دپرس داشتیم صبحانه میخوردیم که همسری پیشنهاد داد بیا بریم شمال..! یکدفعه چشمام برق زد اما گفتم با بچه به این کوچیکی نمیشه رفت.

خلاصه با یک دنیا دو دلی رفتیم و ساعت 4 بعدازظهر راه افتادیم. ولی...... به ترافیک وحشتناکی خوردیم بطوری که جاده چالوس کاملا بسته شده بود و همه ماشینهارو خاموش کرده بودند و پیاده شده بودن و ما حتی راه برگشت هم نداشتیم.

امیرسام هم تمام مدت گریه میکرد و اصلا تو ماشین بودن براش خوشایند نبود و دوست داشت طبق معمول راش ببریم و از طرفی بیرون هوا خیلی سرد بود و به هیچ طریقی هم نمیتونستیم آرومش کنیم. دیگه توضیحی نمیدم و فقط میگم که تازه ساعت 1 شب رسیدیم و دیگه خودتون حدس بزنید چی کشیدیم؟؟!!!؟؟؟

در عوض شب امیرسام خیلی خوب خوابید و تمام روز فردا خیلی سرحال بودو مثل اینکه از آب و هوای شمال خوشش اومده بود.

هوا هم که عالیییییییییی!!! نه گرم بود و نه سرد. از اون هواهایی که به ندرت میشه تو شمال پیدا کرد.

شب هم که رفتیم رستوران آبادگران و کلی سفارش غذا دادیم و امیرسام درست سر شام شروع به نق نق کرد اونم با صدای بلند. منم که همیشه کسایی رو که با بچه کوچیک میامدن رستوران مسخره میکردم ، فوری از خجالت بردمش نمازخونه و بهش شیر دادم و وقتی برگشتم غذا یخ شده بود. منم که از غذای سرد متنفر!!!!!

بعد رفتیم همونجا ساحل رستوران که دریا رو به امیرسام نشون بدیم که تو کریرش خوابید. این پسر ما یکدفعه خیلی غیر منتظره میخوابه ، اونم درست وقتی که باید بیدار باشه!!!!!

فرداش صبح زود راه افتادیم که به ترافیک نخوریم و امیرسام هم کمتر اذیت بشه.

کلا سفر دو روزه خوبی بود هر چند که باعث شد من تصمیم بگیرم تا امیرسام 4-5 سالش نشه دیگه جایی نرم و سفر بعدی که قرار بود بریم مشهد تا اطلاع ثانوی کنسل شد.

اینم از اولین سفر گل پسری به شمال!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin