ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

نشسته ام پشت میزم و دورتا دورم تا ارتفاعی که بتوان پشتش قایم شد، پر شده از نقشه و پوشه و آیین نامه و یک ماشین حساب پیزوری که آنهم از دوستِ دکترِ رفته ام به ارث رسیده است. نشسته ام و از این پروژه به آن پروژه می پرم مصداق واقعی همان ازین شاخه به آن شاخه پریدن و نتیجه هم که خب، کاملا واضح و مبرهن است...  

و در میان این همه شلوغی و درهم برهمی، دلم شمال میخواهد، کنار ساحل بنشینم شلوارم را تا کنم تا بالا و پاهایم را فرو کنم در آب و موج آرامی هی بیاید و هی برود و هی پاهایم پر از جک و جونور شود! دلم جاده میخواهد، حالا که ضبط فلش خور داریم، تا خرخره پُرَش کنم از آهنگ های انتخابی، تمام شانزده گیگ اش را، هی فولدر عوض کنم و هی آهنگ ها با پیچ و خم جاده کش و قوس بیایند و تمام نشوند...

دلم فرار میخواهد در واقع، فرار از همه! این"همه" که میگویم در اینجا میشود به عنوان توضیحات فرهنگ لغت برای معنی واقعی اش استفاده شود. یعنی همه ی همه. یعنی مو لای درز اش نمیرود. یعنی تو، او، شما، ایشان ندارد. خسته شدم اینقدر آدمها را به زور_ به زورها_ دسته بندی کردم که این فرق میکند، تو فرق میکنی، آنها فرق میکنند و دست آخر هم، همه در همان چیزی که از آن بیزارم هیچ فرقی با هم نداشته باشند. "توضیح". بعله توضیح، همین کلمه ی به ظاهر ساده ی به باطن دشوار! 

خسته شده ام از توضیح برای هر چیزی_هر چیزی ها_ برای همه! برای تو، او، شما و ایشانی که فکر میکنم با بقیه فرق دارید، فکر میکنم نیازی به توضیح ندارید، بعد می بینم که قبل و بعد از هر چیزی، چه حضوری و چه غیرحضوری و حتی بصورت وای فای منتظر شنیدن اش نشسته اید و از همه بدتر، در آخرِ همه ی توضیحات مزخرفم توی چشمانتان میخوانم که به همان نتیجه ی ساخته و پرداخته ی ذهنتان از قبل! رسیده اید و من بیخود اینهمه وقت، اینهمه صغری کبری صرف کرده ام... دلم فرار میخواهد...دلم دوپا داشتن و دو پای دیگر قرض گرفتن میخواهد برای همین فرار. نه دوپایِ داشته را هم قرض دادن، آنهم برای جفت پا راه رفتن روی اعصاب خودم!!!

یک نفر بیاید من را از پشت میزم، از لابه لای نقشه ها و پروژه های مانده، از روی این شاخه و آن شاخه پریدن هایم، جمع کند، ببرد شمال کنار ساحل، شلوارم را تا کند تا بالا و پاهایم را فرو کند در آب و موج آرامی هی بیاید و هی برود و هی پاهایم پر از جک و جونور شود! یک چسب پهن هم بزند روی دهانم، همین!

اگر چنین فرد خیّری پیدا شد، بی زحمت قبل از هر اقدامی، از رئیسمان هم چند روز مرخصی بگیرد! همینِ همین!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin