ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

امشب میخواهم از بلندترین جای شهر، از نزدیک ترین جای ممکن به آسمان، به ماهِ مان نگاه کنم.

کسی چه میداند، شاید دست دراز کردم و گرفتمش، شاید دست دراز کردم و دستم رسید، شاید ماه هم من را دید، از آن بالا، از دل شب_ میان اینهمه مردمان خوابزده ی مشتاق، مردمان خوابزده ی دلتنگ، از پشت پنجره، از پشت بام، از بالای تراس_ قطعا شانس من برای دیده شدن بیشتر است. ماه من همین روزها کامل میشود و تاب من تمام...

 

فردایش نوشت: در بلندترین جای شهر همه جا نوشته بود " آسمان نزدیک است". فواره های هوشمند، بیلبوردها، بروشورها، نورافکن ها، میکروفون ها و ... و راست هم می گفتند آسمان نزدیک بود، خیلی نزدیک، انگار که توی مشتم باشد، اما ماه نه! هرچه نزدیکتر می شدم دورتر می رفت و هرچه بالاتر میرفتم، پایین تر! و من با چشمهای خودم از آن بالا، از آن خیلی بالا، دیدم که ماه از آن پایین، از آن خیلی پایین، سرگرم تماشای همان مردمان خوابزده ی مشتاق، همان ایستاده در صف های همبرگر زغالی، باربیکیوی مغولی، سمبوسه ی فلفلی بود و قطعا شانس من برای "دیده شدن" صرفا به جهت "بالاتر و نزدیکتر بودن" بیشتر نبود/ نیست/نخواهد بود!  زور که نیست!

 

پس فردایش نوشت: و تو چه میدانی چه سخت است که آسمان نزدیک باشد، توی مشت ات، ماه هم کامل و دوره ی پالایش تمام، مشت ات را که باز کنی چیزی نباشد جز کاغذ مچاله ی همبرگر، یک آدامس تریدنت، یک لیوان یک بار مصرف و یک شکم پر، خیلی پر! و بعد هم یک خیال خوابالودِ ناخوش ناشی از همان شکم پر لابد!   زور که نیست! هست؟!

 "کوتاه بیا دل نامسلمان خراب من" به قول صالحی عزیز.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin