ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

پروانه ام را فروختم، خیلی آسان، در یک بعدالظهر داغ تابستان.

تا میتوانستم امضاها را کش دادم و حرف را کشاندم تا زمین و آسمان.

دلم میخواست همانجا می ماندم و همانجا می ماند زمان،

همانطور خودکار به دست و انگشت به دهان و حواس، پرت به آن روزگاران.

نه اینکه پیاده راه بیافتم توی خیابان، تنها و کشان کشان، آنهم در داغ ترین روز تابستان.

یک جور نرو، یک جور بمان، یک جور پشیمانی پنهان!

بسان قیدی سرگردان، پریشان میان زمان و مکان.

.

.

سرگردان، نه از نبودن پروانه و جای خالی اش،

پریشان،نه از پذیرفتن مسئولیت و عواقب بعدی اش،

پریشان و سرگردان برای فیل ام که یاد هندوستان کرده بود.

فیل ام که یاد هندوستان کند، بیرون آوردنش، کار حضرت فیل! است.

فقط نوشتم که یادم بماند.

من بودم و پروانه ای که دیگر بال بال نمیزد و چکی که به جایش توی دستم پر پر میزد،

من بودم و فیلی که یاد هندوستان کرده بود و هندوستانی که خیلی دور بود و تابستانی که خیلی داغ!

روابط هم که با حضرت فیل خراب!!

.

.

.

عُــــــــمرَن فهمیده باشین چی گفتم!!!شیطانشیطان

 

*سید علی صالحی متن کامل شعر در  ادامه مطلب


 

پروانه

بی پروا

به آتش می زند

ما بی شهامت پروانگی

اندیشه هزار آری و نه در سر

پروا داریم از عشق

و فقط

دوستدار نقش آتشیم

نام پروانه را حتماً

یک شاعر بر او نهاده است:

پروا، نه!

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin