ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

باید همان اول می کشتمش، همان موقع که کوچک بود و دور و برم وول میخورد. باید همان موقع یک دمپایی برمیداشتم، چشمم را می بستم و محکم میکوبیدم توی سرش، پخش زمین میشد و تمام. هی گفتم چندشم میشود، گناه دارد و ازین دست بهانه هایی که همه میدانیم دلیل اصلی اش "ترس" است. می ترسیدم. از کشتن، از بعدش! از اینکه فکر میکردم آدم بی انتظار، آدم مرده است. حالا بزرگ شده، خیلی بزرگ. قدش از من هم بلندتر شده زورش هم. حالا هر وقت به هر دلیلی بلند میشود و میاید جلو، سایه اش که روی سرم میافتد ترس برم میدارد. حالا دیگر حریفش نمیشوم. دیگر نمی توانم قانع اش کنم. هی برایش دلیل می آورم که اینطور که آنطور مثلا، بی آنکه ذره ای عقب نشینی کند، با چهره ای کاملا حق بجانب تا میتواند آزارم میدهد.

آخرین باری که آمد هیولایی شده بود برای خودش، دیگر نمیتوانستم تحمل اش کنم. دیگر خسته شده بودم از این همه ترس، اینهمه سرکوب، این همه سرکوفت، وقت خوبی را انتخاب نکرده بود برای آمدن. خیلی ناگهانی دستم را حلقه کردم دور گردنش و فشار دادم. با نهایت زورم. گفتم که خسته بودم. خسته و بیشتر خشمگین. آدم خشمگین زورش زیاد میشود... کبود شده بود و دست و پا میزد. چشمانم را بسته بودم و هی با خودم تکرار میکردم: گیریم که آدم بی انتظار آدم مرده باشد، اینهمه آدمِ بی انتظار، اینهمه آدمِ بی توجه به انتظار، من هم یکی مثل آنها! ...

.

حالا مرده، انتظارم را میگویم. کشتم اش، بی قطره ای اشک و بی ذره ای شک، اما حال خوبی ندارم. فکر کردم طبیعی ست. همه ی قاتل ها بعد اش پشیمان میشوند، بعد عذاب وجدان میگیرند، بعد میترسند که حالا چه میشود  ... و طبیعتا حال خوبی ندارند.

چند روز گذشت، چند هفته دیگر هم. حالم هیچ خوبتر نشد. خودم را نمی شناختم، دیگران را هم. انگار که همین انتظارم من را به دیگران وصل میکرد، حتی اگر برآورده نمیشد! دیگر نه اشکم میامد، نه دلم میسوخت، نه میگذشتم نه گذشتنی را میدیدم. همه برایم یکسان بودند، از بقال سرکوچه گرفته تا همکار هفت ساله و کلاغی که هر روز صبح روی پشت بام مان غار غار میکرد.

.

حالا میان مردم که هستم_ همان مردمانِ بی توجهِ بی انتظار_  انتظار دیگری از من دارند انگار! جور دیگری نگاهم می کنند، جور دیگری میخواهندَم. حتی فکر میکنم همین روزهاست که سراغ انتظارم را بگیرند، بگویم نیست! خوابیده، رفته، مرده؟!... کشتم اش؟! اگر بفهمند_که می فهمند_مردمانِ بی توجهِ بی انتظار، به موقع اش آدمهای دقیقی می شوند که حواسشان به همه چیز هست و بعید نیست که قبل از هر چیزی بگویند "از تو انتظار نداشتیم"! آنوقت در مدح انتظار و اینکه چه قابلیت قابل توجهی بوده ساعتها برایم حرف خواهند زد. حتی در مورد اینکه چگونه توانستم و چگونه دلم آمد و از این حرف ها... حتی ممکن است بگویند که آدم بی انتظار، آدم مرده است! و بعد لابد از من انتظار خواهند داشت که جهت پایان دادن به این مرگ تدریجی، هر چه زودتر خودم را معرفی کنم.

آنوقت من_از آنجایی که دیگر انتظاری ندارم که داشته باشم _نه فریاد میزنم، نه گریه ام میگیرد، نه دلم می آید، نه دلم میخواهد که کسی درکم کند، که مثلا بپرسد چه شد و چرا شد، که مثلا دنبال راه چاره ای باشد، که مثلا لحظه ای فقط در آغوشم بگیرد، بی آنکه چیزی بگوید اصلا...

به جای همه ی اینها خیلی آرام و منطقی، یکی از همین روزها که از سرکار برمیگردم، سر راه، جلوی اولین کلانتری پارک میکنم. آدم بی انتظار شاید یک آدم مرده باشد، اما یک مرده ی آرام و منطقی!

.

 

پیشنهاد سرآشپز 1: دانلود آهنگ بسیار زیبای Rafet El Roman Ft Ezo

پیشنهاد سرآشپز 2: دانلود موزیک ویدئو بسیار زیباتر همین آهنگ

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin