ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

طبق معمولِ همه ی قرارهایم دیر رسیدم. با دیدنم لبخند کمرنگی زد و از جایش بلند شد. با هم رفتیم پشت میزی در انتهایی ترین جای کافه. به محض نشستن، موبایل و پاکت سیگارش را گذاشت روی میز. دستم را گذاشتم روی پاکت سیگار و کشیدم سمت خودم.

_ این دیگه چیه؟ قرارمون این نبود!

_همینجوری می کشم وگرنه هیچ کمکی نمی کنه بهم!

همینجوری اش را نفهمیدم. جهت نفهمیدن نفهمی ام، مِنو رو برداشتم و گفتم وای چقدر چیزای خوشمزه، کدومو سفارش بدیم؟

 _من اینقدر چاق شدم که دیگه فرقی نمیکنه برام. هرچی دلت خواست سفارش بده.

راست میگفت. خیلی چاق شده بود. اما چشمانش هنوز قشنگ بود. قشنگ و خوشرنگ. از اینهایی که با هر لباسی رنگ عوض میکند. گاهی سبز، گاهی عسلی، گاهی براق، گاهی روشن و براق. هرچند که آنموقع به نظرم خاموش میآمد. شمع روی میز را روشن کردم. از روی صندلی آمدم جلوتر، دست چپم را زدم زیر چانه ام_ پوزیشن همیشگیِ رستورانی ام _ تمام لبخندم را ریختم روی صورتم و گفتم:

 _خوب، از کشتی های غرق شُدت بگو.

_از کدومشون غرق شده ها یا به گِل نشسته ها؟!

_از هرکدوم، از هرچی، از رنجی که می بری ...

نگاه بی رمقش را دوخت به شمع کوچک روی میز که به سختی در حال سوختن بود و بعد از سکوتی طولانی گفت: میدونی چیه فرانک، اینقدر تنها بوده ام که به حرف نزدن عادت کردم، حرفی ندارم. اصلا دارم فکر میکنم برای چی باهات قرار گذاشتم؟!

برای من اما سکوتش یک دنیا حرف داشت. اصلا لازم نبود حرف بزند. همین یک جمله کافی بود. آدم سی و پنج را که رد میکند، آشپز ماهری میشود که لازم نیست غذایی را بچشد تا طعمش را بفهمد، لازم نیست توی زندگی ها هی سرک بکشد، تا مقدار نمکش را تشخیص دهد. گاهی یک حرف، یک نشانه، یک نشانه ساده حتی، کافیست.  سی و پنج را که رد کنی، میتوانی به راحتی _و گاهی به سختی_ روی تمام کمی و کاستی ها را بی آنکه کسی بفهمد، بپوشانی، میتوانی رنگ و لعاب بیخودی حتی به زندگی ات بدهی. میدانی کِی باید شعله اش را کم کنی و کِی زیاد، تا جا بیفتد، دم بکشد، جا افتاده ای دیگر، میدانی برای شوری و کم نمکی، برای بی مزگی و روزمرگی حتی، چه چاشنی هایی لازم است. سی و پنج را که رد کنی چیزهای زیادی میدانی و حرفهای زیادتری برای گفتن داری، هرچند دیر!

از سکوتش اما، بوی خوبی بلند نمیشد. نفس عمیقی که کشیدم، دهانم تلخ شد و از تلخی اش دلم لرزید. تلخی، مزه ای است که راهی برای پوشاندن اش نیست، یا اگر هست من نمی شناسمش. تلخی مثل بوی سوختگی و ته گرفتگی، حتی اگر خیلی هم ماهر باشی، طرف ات فقط اگر شامه ی قوی داشته باشد، راحت میفهمد و آرام درِگوشت با لبخند میگوید: بازم سوختی که!! و تو میتوانی با لبخندِ بیشتری، شانه بالا بیاندازی و با افتخار بگویی: آره سوختم، ولی ساختم! ساختنِ یک زندگی خودش یک هنر است که به سوختن و تمام تلخی هایش می ارزد، هنری که فکر میکنم باید روزی جایی برای تمام زنان این سرزمین و به نامشان ثبت شود.

با اینحال دلم میخواست برایش حرف های خوب بزنم، از ادویه های مختلف، از طعم های جدید، از راه های ممکن، اما دلش نمیخواست بشنود، در بی اعتنایی نگاهش یک خفه شو ی محترمانه موج میزد. حق هم داشت، این جور حرفها را قبل و بعد از رنج کشیدن میشود زد/شنید، اما وقتی در حال رنج کشیدن هستی، و رنج کشیدن ات ing دارد، فقط حالت را بدتر میکند. حالت را بهم میزند در واقع!

وسط یکی از همین حرفهای مزخرفِ حال بهم زنم بودم که احساس کردم دستهایش میلرزد، ناگهان اشکهایش را با همان دست های لرزانش پاک کرد و گفت:

_ولی من حقم نبود، من برای این زندگی خیلی زحمت کشیدم، خیلی!

نمیدانم جمله اش را چندبار گفت، یا من چند بار شنیدمش! چیزی توی دلم شکست، سرم تیر کشید، فک ام هم. تمام مدت دندان هایم را بی آنکه بفهمم روی هم فشار داده بودم. به صندلی تکیه دادم و کمرم را به سختی صاف کردم. با دست چپم پشتی صندلی را گرفتم و با دست راستم پاکت سیگار را به سمت اش هل دادم.

گاهی باید بعضی حرفها را حتی شده بطور انتزاعی دود کرد. حتی اگر _به قول خودش_هیچ کمکی نکند!

گاهی باید جای آدمها بود، جای آنها رنج کشید و بعد در مورد شرایط شان حرف زد.

راست میگفت. حق اش نبود. که بسوزد و نسازد... و نتواند که بسازد.

حق اش این نبود، قرارمان هم!

اما همیشه همه چیز طبق قرار پیش نمیرود.

زندگی است دیگر... قرار مدار سرش نمیشود. رنج منج هم!

.

.

.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin