ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 

جمعه صبح، نه چندان زود، شهر و مردمانش اما خواب در رخوت شب قبل

یک مکعب بــــزرگ، پــــــر از آب، آبـــــیِ آبــــی،

ســــــکوت، تنــــهایی، بـــــی وزنــــی،

شناوری من و پروانه ای که به زنجیر کشیده ام...

گاهی که دریا در دسترس نباشد، میشود دل را به استخر زد!

فرشته مهربان و چوب جادو ندارد ولی احتمال معجزه بسیار است.

 

خوبی عروسک چوبی بودن همین است،

که بی هیچ دست و پایی ساعتها روی آب، میخوابی.

خوبی پروانه ی زنجیری بودن هم همین است،

که بی هیچ تجربه ی پروازی ساعتها توی آب، تاب میخوری.

پروانه ام میتواند بی خیال زنجیری بودنش، بی هیچ حسرت پرواز و آبی آسمانی،

دلخوش باشد به این لحظه، به این فرصت، همین که متمایز اش می کند از سایر پروانه ها.

آبـــی، آبـــی است دیگر، چه فرقی میکند بالای آسمان باشد یا ته دریا (یا کف استخر)،

تخیل ات می بایست قوی باشد و سرت سلامت!

خیلی نباید درگیر جزئیات شد.

 

برای من و پروانه ی نقره ای زنجیری ام، همین کافیست،

همین نزدیکی به احتمال وقوع معجزه، آن هم به اندازه ی چهار ساعت،

که چون ماهی "دچار "بیکرانگی آبی اش شویم،

که خودمان را خفه کنیم بی آنکه خفه شویم،

در عوض فردایش از کوفتگی عضلات و تن درد بمیریم و با مانتو مقنعه چروک برویم سرکار!!

چه فرقی میکند؟ گفتم که خیلی نباید درگیر جزئیات شد!

 

 

پ.ن: پَساپَس از زحمات و همکاری پدر، پسر، خصوصا پدر، جهت فراهم کردن این فرصت کمیاب و درواقع نایاب، نهایت سپاس را دارم.

 

 پیشنهاد سرآشپز :دانلود  آهنگ بسیار زیبای فرامرز اصلانی به نام "تو"

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۱ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin