ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

اردیبهشت از نیمه گذشته و من همچنان مثل یک عروسک چوبی که موهایش یک مشت کاموای قرمز و چشم هایش دوتا دکمه ی سیاه و لباسش یک وجب پارچه ی گل گلی نخ نما است نشسته ام و مثل موریانه به جان چوبی ام افتاده ام و هی ناخن هایم را میخورم. نشسته ام که بیاید و چوب جادویش را با خودش بیاورد و معجزه کند تا جان بگیرم و آدم شوم.

می ترسم اردیبهشت تمام شود و تمام قصه های این مدلی هم و در نهایت خبری از چوب جادو و معجزه اش نباشد ...

میدانم من آدم بشو نیستم!  

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٦ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin