ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

همیشه فکر میکردم "روز مبادا" یعنی یک چیزی تو مایه های "وقت گل نی" یا "پشت کوه قاف". یک چیز عجیب و غریب، یک زمان خیلی دور و اصلا نیامدنی که تنها ماحصل ضرب المثل های گذشتگان است. اما در واقع روز مبادا یک روز کاملا معمولی، اما بحرانی در زندگی هر کسی است که گاهی میتواند خیلی نزدیک باشد، فقط ترس محافظه کارانه_ این مخلوق همیشه موجود در صحنه ی ساخت بشر_ هی می اندازتش عقب، هی نهیب میزند که الان نه و هی موکولش میکند به یک وقت موهوم دیگری مثل همان گل نی! آدمها اگر روز مبادایشان را بفهمند و به موقع به دادش برسند، اگر ترس محافظه کارانه بگذارد و موکولش نکند به روز مباداتر دیگری، راحت تر و صدالبته بهتر از آن عبور میکنند.

 این روزها چیزی در درونم میگوید که فرصت زیادی برای از دست دادن ندارم، درست به همان اندازه که بعدها فرصت خیلی زیادی برای افسوس خوردن دارم. گفته بودم که در این زمینه پیراهن های زیادی پاره کرده ام و تمامشان را برای اثبات ادعایم _برای روز مبادا_ در چمدانی نگه داشته ام!!! حالا منم و یک چمدان و هزار واژه ی سَرخورده که رسیده اند به همان روز مبادای معروف! 

 روز مبادا برای من یعنی همین امروز. همین امروز که برای شرح اش واژه کم آورده ام. همین امروز که اگر کسی بپرسد "خوبی؟" دقیقا نمیدانم چه جوابی باید بدهم و به جای همان کلمه ی روتینِ "خوبم"، ناخودآگاه  اول چند ثانیه فکر میکنم... به نظرم وقتی به جایی میرسی که برای حرف زدن معمولی ات می بایست فکر کنی(چه برسد به نوشتن!) یعنی دیگر باید این فصل زندگی ات را تمام کنی یا همانطور نیمه کاره رها و ادامه اش را بگذاری به عهده سایرین و برداشت آزاد... باید همین جا و میان تمام چیزهای ناخوب، یک نقطه بگذاری و از سر خط، فصل دیگری را شروع کنی.

زندگی پر از پایانهای غم انگیز و شروع های زیباست. اصلاً زیبایی در ذات شروع است فارغ از نوع پایانش. زندگی را باید هر لحظه شروع کرد و برای شروع اش چه بهانه ای بهتر از "بهار"، چه همدمی بالاتر از ابرهای بارانی و آغوش خیس اش...

 

دلم میخواهد از تمام تلخی های این روزهایم، تنها میهمانتان کنم به یک فنجان قهوه که رویش کمی دارچین پاشیده ام، بشینیم باهم، کنار هم، از تلخی رازگونه اش خاطره ای دور بسازیم. دلم میخواهد وقتی پنجره ی این خانه را باز میکنید، خیالتان پر شود از بوی باران و عطر دارچین و افسون زنده گی.

 

باید چمدانم را بردارم و بر تمام داشته های روز مبادایم چوب حراج بزنم، اردیبهشت در راه است...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin