ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

شب بیست و نهم- گیلان- رودسر

مردم کنار دریا آتش های بزرگ برپا کرده اند و دور اش از جان و دل میرقصند. هوا صاف است ، خیلی صاف. ماه نصفه در آسمان میدرخشد و هاله ی دورش در شعاع خیلی بزرگی محو شده است. من اما حتی به تماشای  آتش از پشت پنجره هم نمیروم. خسته ام و مثل آکاردئون تا خورده ام. از صبح توی راه بوده ایم تا همین شب، آنقدر که میتوانستیم رسیده باشیم بندرعباس به جای شمال! در تمام راه میگویم مردم خوب خجسته ان نااا... و فراموش میکنم خودم یکی از آن خجسته گانم  و همانطور آکاردئونی به خواب میروم.

در جمع هستم و نیستم. کتاب دستم گرفته ام که مثلا یعنی "دونت دیسترب" اما کسی به ژست مسخره ام و معنی اش توجهی نمیکند. هی از من سوال میکنند، هی می گویند "یه دقه بیا" و من هی پاراگراف را از اول میخوانم. دست آخر پاراگراف اول را حفظ شده کتاب را میبندم و میروم برای همه ابرو و خط چشم سِری دوزی میکنم!

پسرک با چشم های زخم شده و دور زخمش را هاله ای کبودی گرفته هی من را میکشاند تو اتاق و میگوید به دکترم زنگ بزن و بگو چشمم درد میکنه. من هی الکی زنگ میزنم و هی میگویم گفته باید استراحت کنی تا خوب شه، و او هم لابد هی توی دلش گفته: برو بابا !!!

سال تحویل میشود با شش سین! در ظروف پلاستیکی زرد. من قرآن دستم گرفته ام که باز یعنی همان "دونت دیسترب" و باز هی از من در مورد ژست عکس گرفتن سوال میکنند، به قرآن کوچکم قبل از بستن نگاه میکنم: "خلق الانسان فی کبد"!

پسرک تمام خیابان های رامسر را بالا میاورد. دلم میخواد مثل مادران چند دهه قبل فکر کنم "بچم چشم خورده" و سر و ته قضیه را با یک صدقه و چای نبات هم بیاورم و اتفاقا یکی از همان مادران چند دهه قبل هشدار میدهد که "پیگیری کن، شاید یه مشکل جدی داشته باشه! "تمام دلم پر از آشوب می شود، خیال خام به من نیامده. چرا؟!

سوم فروردین - مازندران- ایزدشهر

از آن سر خط سبز رسیده ایم به این سر. تمام راه حبیب از فرصت خواب پسرک استفاده کرده و با همان صدای لرزانش یک نفس خوانده " محکوم عشقم گرفتار یار  مثل یه سایه به همراه یار..." من هم سر راه تمام خاطرات گذشته را_از 83 تا همین 91 که حالا شده پارسال! _ یک نفس سر می کشم و توی گلویم گیر میکند، از خزرشهر و نارنجستان تا ایران کتان و پاتی کا، این همه وسعت حجم خاطره هم خوب است و هم بد... 

نشسته ام زیر آلاچیق سنگی میان مه و دود لب لب دریا. بوی دریا و شن و آتش مست میکند و مردمان همچنان مست، از جان و دل می رقصند. میروم در خیال آنتالیای پارسال و همان "گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند!"× ...سردم میشود و کلاه سوئیشرتم را می کشم روی سرم . باد می پیچد توی لباسهایم و سوز اش تا مغز استخوان میرسد. میروم داخل. آنقدر چیزهای زیادی برای تحمل کردن دارم که به "سرما" نمیرسد، که نمیتوانم وانمود کنم که " وااا... هوا به این خوبی.."

دلم برای خانه ام تنگ شده. همان خانه ی همیشه آشفته ی نامرتب. تا زمانی که "فی کبد" نباشی قدر چیزی را نمیدانی! با اینحال هم دوست دارم برگردم و هم نه! همین گیجی و بی خبری شاید بهتر است. شاید نه، قطعا بهتر است. پس میخوابم و به درخواست های مزخرفم از خدا ادامه میدهم که " کباب ها از سیخ وا نروند، نان بربری به سوسیس تخم مرغ برسد، پسرک لحظه ای ،فقط لحظه ای، آرام بگیرد و به کسی یا چیزی آسیب نرساند! کاش امشب خواب ببینم" و می بینم هر چند نصفه نیمه، عجب صبری خدا دارد!

هفتم فروردین- تهران- خانه

ماه کامل است و هوا کمی سرد. پدر و پسر خوابیده اند و من نشسته ام این چرندیات را ثبت میکنم. چمدان ها با دل و روده ای بیرون تمام خانه را پر کرده اند و به ریشم میخندند، خودم هم . تعطیلات نصف شده. از امروز و احتمالا تا آخر باید به دید و بازدید های مزخرف پرداخته و موقعیتی این چنین طلائی برای رسیدن به هزار کار واجب را به همین راحتی با دست های خودمان بسوزانیم برود پی کارش!

× سید علی صالحی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin