ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

قبل از اینکه چیزی بنویسم میخوام خدارو بابت تمام نعمت هایی که بهم داده خصوصا این نی نی کوچولوی ناز هزار مرتبه شکر کنم و ازش بخوام از اینکه گاهی اوقات شکایت می کنم اونا رو حمل بر ناشکری نذاره ، بلکه فقط میخوام یه کم درد دل کنم تا شاید یه مقدار از این فشار روحیم کم بشه.

الان ساعت 4 صبحه و من تازه امیر سام رو خوابوندم. حالم خیلی بده اینقدر که الان قابلیت اینو دارم که خودمو از تراس پرت کنم پایین.عصبانی

امیرسام اصلا با خواب میانه ای نداره بخصوص شبها. همه بهم میگفتن 40 روز بگذره خوب میشه ولی خوب که نشد هیچ ، بدتر هم شد. حداقل اون موقع ها فقط نمی خوابید و بیدار بود . الان دائم گریه میکنه. گریههر کاری که ممکن بوده کردم، روپام میذارم، تکون میدم، جاشو عوض میکنم، قطره دل درد میدم، راه میبرم، ... این مورد آخری دیگه واقعا برام سخت شده چون امیرسام ماشااله وزن گرفته و منم که به مدد بی حسی اپیدورال کمر دردی دارم که نگو و نپرس. تو هر حالتی بیشتر از چند دقیقه بمونم دیگه نمی تونم به حالت قبلیم برگردم. اگه خم باشم صاف نمیشم اگه نشسته باشم باید مثل پیرزنها درو دیوارو مبل رو بگیرم تا از جام بلند شم. تازه دو سه هفته ایه که زانو درد هم بهش اضافه شده ، چراشو نمیدونم؟!!متفکر

از صبح تا عصر همچنان دارم باهاش سروکله می زنم که بخوابونمش و وقتی خوابید به محض اینکه می خوام بذارمش رو تخت بیدار میشه . گاهی اوقات حتی حاضر نیست چند لحظه هم رو زمین بمونه و من ناچارا دوروبرم انواع و اقسام خوراکیها ، کنترل تلویزیون و ماهواره ، تلفن و ... هر چیز دیگه ای که ممکنه لازم داشته باشم گذاشتم و بعضی روزها از صبح تا عصر همونجا نشستم. تا شب یه کم بهتره ولی دوباره از شب تا صبح.... موضوع یه روز دو روز نیست ، الان دیگه داره 3 ماه میشه.!!!کلافه

وقتی خیلی عصبی میشم فقط میخورم و میخورم...و بعد بیشتر عصبی میشم وقتی یاد هیکلم می افتم !!!

منکه مادام جلوی آینه بودم الان وقتی دارم امیرسام رو راه میبرم و بطور اتفاقی خودمو تو آینه می بینم، حالم از خودم بهم می خوره. همش لباسای تکراری! یکدفعه از سایز 36 تبدیل به یه خانم چاق شدن فاجعه است!!!!!نگراناسترس

از طرفی خیلی حساس شدم، آقای همسر هم اصلا نمی خواد شرایط منو درک کنه دل شکستهالبته خودش فکر میکنه داره این کارو میکنه ولی من که چیزی نمی بینم. اون درست مثل قبله و این منم که تحمل بعضی چیزا رو که قبلا باهاش کنار میامدم ندارم و برای همین غالبا داریم با هم کل کل میکنیم و خلاصه .....چی بگم ادامه ندم بهتره !!!!

می دونم این روزا هم با تمام سختی هاش میگذره، مثل بقیه اتفاقهای مهم زندگیم. خیال باطل دوران دانشگاه، کار ، ازدواج و ... هر کدام در زمان خودش سختی های زیادی داشت ولی الان که به اون دوران فکر میکنم  فقط خاطرات خوبش یادمه و افسوس میخورم که ای کاش اون دوران رو بهتر گذرونده بودم. الانم دارم تمام سعی ام رو میکنم که اینجوری نباشم و میدونم که این نیز بگذرد.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱۳ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin