ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

پسرک در جشن نوروز مهدکودک نقش سیب را به عهده دارد و اینطور میخواند: من سیب سرخی هستم خوشرنگ و خوشبو هستم... نگاهش میکنم به لُپ های سرخ و سفید و نرمش! به مویرگهای سرخ بیرون زده از صورت همیشه و تحت هرشرایطی لوسیون زده اش و فکر میکنم چه انتخاب خوبی کرده اند برای نقش اش. کاش فکری هم برای گشودن اخمش میکردند. سیب اخموی همیشه گریانِ نق نقو را که نمیشود خورد، میشود؟! (البته یک گاز کوچک و به جان خریدن عواقب بعدی اش بلامانع است...)

 

پسر کوچکم، این روزشماری تو برای رسیدن عید، تنها دلخوشی ام برای شروع سال جدید است. دلم می خواهد این عید برای تو باشد، برای تو باشم، به تمامی، ...

 

یادم باشد کنار سفره هفت سینم وقتی ســـین کم آوردم، یک ســــنگ صبور بگذارم، نماد تمام صبوری های پیش و پس و برای اینکه دیگر کم نیاورم! با اینحال خیالم از مار و دوستی دیرینه مان راحت است و به گمانم از زبانش در امانم!

 

عیدتان مبارک.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin