ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

وقتی زمستانی خشک و سرد و سربی را سپری کنی، وقتی هر روز و هر شب اش را دلت بخواهد زار بزنی و نشود و رو به آسمان کنی تا شاید ببارد، تا شاید بباری به بهانه ای لااقل و آن هم بدتر از تو غمباد گرفته باشد، وقتی دیگر رگه های سفید روی قله ی کوه هم آب شود و برگه های مانده آخر تقویم هم تمام... و بقول مادربزرگ زمین نفس کشید و گل ها هم شکوفه دادند و دیگر باور کردی که آرزوی برف را باید به گور سال بعد ببری...،

آنوقت بعد از همه ی اینها، آنهم درست در راه فرودگاه امام! یک چیزهایی از آسمان ببارد که اول مانند اهالی گواتمالا بپرسی اینها چیست که از آسمان میبارد، بعد برف که هیچ، کولاک شود، و در عرض دو ساعت که در سالن فرودگاه، زل زده ای به تابلوی ساعت پرواز، گیج در خاطرات سال پیش، همین موقع، همین جا، کنار همین هفت سین غول آسا که فقط سیب اش قد تمام هیکلت است، روبرگردانی و ببینی تا چشم کار میکند همه چیز و همه جا پوشیده شده از برف، یکدست سفید، سفیدِ سفید!!!

این برف و کولاک بی انتظار و بی اعتنا به نفس کشیدن زمین را "آنجا" و "آن وقت" چه می توان تعبیر کرد؟! دلم میخواست مثل منصوره عزیز باورش میکردم "شاید این بار راست بگوید!" دلم میخواست مثل همیشه یک فنر می بستم زیر پایم و توی هوای برفی بالا پایین می پریدم. دلم خیلی چیزهای دیگر هم میخواهد، ولی نمیتواند، دلم پر از خالیست، پُرِ پُر، از خالیه خالی. فقط یک چیزی آن ته ته ها آرام میگوید، شاید این برف نشانه ای باشد از سوی همان باور از دست رفته، شاید سفیدی اش نشان از پرچم صلح دارد که برایت تکان میدهد آنهم بعد از یک سال جنگ و چالش بی امان،...بعد یک چیز دیگری از آن ته ترها آرامتر میگوید: خسته نشدی از این شاید های بیخودِ آخر سالی، از این دل شوره های خوب که بعد بد میشود! یادت که نرفته؟ بگم؟ بگم؟ ... دستم را میگذارم روی دلم، روی همان ته اش، می پیچمش لای بارانی مشکی ام و فرار میکنم از برف و تمام چیزهایی که حرف میزنند.

به این "هوا" بگویید من را به "حال" خودم بگذارد! این حال و هوا را نمیشود باهم جمع کرد!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin