ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 این روزها ناخن هایم را از تهِ ته میگیرم. اینقدر ته که با برخورد به هرچیزی میسوزد اما در عوض سرو صورتم و کلا هرجایی که دستم برسد را نمی کَنَم. این روزها افتاده ام به جان خانه ام، به جان وسایل اش با همین ناخن های از ته گرفته ام و هی میسابم و هی میشورم و هی میسوزد... (البته کمکهای مسواک قدیمی آقای همسر بی تاثیر نیست). این روزها لابه لای این به جان خانه افتادن ها، همه چیز را پاره میکنم و می اندازم دور! و آنهایی را که پاره کردنی نیستند را هم با یک لگد از اتاق می اندازم بیرون، بعد، علاوه بر انگشتان دستم، انگشتان پایم هم هی تیر میکشد و هی میسوزد...

این روزها هر صبح سرماخورده ام، گلویم چرک کرده و سینه ام درد میکند، آب نمک قرقره میکنم و خوب میشوم، به همین راحتی! ...تا صبح روز بعد. برگشته ام به شیوه ی نیاکانم و دوران ابوعلی سینا.

این روزها چند کتاب را در ژانرهای مختلف با هم همزمان میخوانم، بدون هیچ درگیری! از این یکی درمیایم و وارد آن یکی میشوم به راحتی، انگار که از اتاقی به اتاق دیگری رفته باشم و در را هم پشت سرم محکم میبندم! آنقدر آدم حرف زدن بودم که فکر میکردم اگر روزی به هر دلیلی نتوانم حرف بزنم، قطعا خواهم مُرد،...نمُردم و به جای من تمام نویسندگان مرده و زنده ی دنیا حرف می زنند و قطعا حرفهای بهتری هم برای گفتن دارند.

این روزها برای 5 دقیقه سر بر روی میز گذاشتن تا جایی که میشود به پسرک باج میدهم و آنهم درست در همان 5 دقیقه چند بار جیش و پی پی میکند، چند مدادرنگی را تا ته میجود و نوک وسطشان را در میاورد و زیر شیر آب میگیرد و بعد دست رنگی اش را به همه جا میمالد، چند کیک شکلاتی با شیر و سیب و نون و پنیر و لواشک میخورد و بعد فریاد میزند که "دارم بالا میارممممم"... آخرین ورژن باج دهی ام همین دیروز بود که هر چه میگفت و هر چه میخواست گفتم باشه و هی گفت موهاتو قیچی کنم؟ باز هم سر تکان دادم، فکر کردم شوخی میکند که نکرد، این را بعد که بلند شدم و چند دسته از موهایم ریخت زمین! فهمیدم. اما اگر بگویید لحظه ای، ذره ای، ناراحت شدم، نشدم!

این روزها گاهی اگر فرصتی پیش بیاید (مثل جمعه ها صبح زود) می نشینم جلوی آیینه ی کوچک ضربدر پنج ام و بجای اینکه بپرسم چه کسی در این دنیا از همه زیباتر است، موهای تازه سفید شده ام را میشمارم. این هفته هم که بگذرد میشود 6 تا!  "یادگاری ست که در این گنبد دوار بماند"، می شنوم، هنوز با من حرف میزند، بی آنکه چیزی بپرسم، آیینه را میگویم، با اینکه روی دهانش، یک چسب پهن زده ام!

این روزها حال من خوب است، باور کنید!

من، این زن دیگری را که این روزها به جای من زندگی میکند، با ناخنهای از ته گرفته و 6 عدد موی سفید، همان که حرف نمیزند اما حرف های آیینه را می شنود، دوست دارم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٧ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin