ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

خواب دیده بودم تکنولوژی در صنعت فوتوگرافی اینقدر پیشرفت کرده که عکس ها فینگرتاچ بودند و وقتی رویشان دست میکشیدی به چپ و به راست، چند لحظه قبل و چند لحظه بعد از شات دوربین را میتوانستی ببینی...

 بعد، از خواب بیدار شدم همانطور گیج نشستم روبروی لپ تاپ و دستم را بی اختیار میکشیدم روی عکس ها و دلم میرفت برای یک لحظه قبل و بعدشان، برای یک لحظه قبل از آن لبخند مصنوعی ام، همان که میشد تعداد دندانهایم را شمرد، برای گنگی نگاهم، برای یک لحظه بعد از تمام آن در آغوش کشیدن ها، شاخ گذاشتن ها و علامت وی نشان دادن ها، برای آن ژست های مضحک و قهقهه های بعدش، برای تمام آن لحظاتی که بی خبر شاد بودم _ گیریم شادی و بی خبری اش کاذب باشد و پریدنی _ بعد، فکر کردم بر فرض که حالا چند لحظه قبل و بعدش را هم دیدم، خوب که چی؟ اصلا گیریم تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرد که بشود مثلا انگشت سبابه ات را بگذاری روی عکس و واردش شوی، در آن چند لحظه ی قبل و بعد بتوانی حتی دوباره زندگی کنی و برگردی، خوب بعدش چی؟

بعدتر فکر کردم این تکنولوژی و پیشرفت هایش کلاً چیز مزخرفی است، شادی کوتاه مدتی را هدیه میکند و در عوض داغ ابدی روی دلت میگذارد...، بعدترتر فکر کردم همان دنیای بدون تکنولوژی مان چقدر دنیای بهتری بود، همان موقع که مثلاً میرفتی عکس های تولدت را چاپ میکردی یک حلقه ی 36 تایی و بعد تازه میدیدی در 32تاش کله ی موفرفری یکی از مهمانها نصف کادر عکس را گرفته!! در دو تای بعدی یک نفر در حال عبور است، و میماند دو تای آخر که در یکیش چشمهایت بسته بود و در دیگری شمع خاموش !!!

 

 

* آهنگ "نمیدونم" احسان خواجه امیری عزیز

دانلود آهنگ آلبوم یک خاطره از فرداTrack 1

 متن کامل در ادامه مطلب


 

از این زنــدگی ِ خالی، منو ببــر به اون سالی…

که تــو اسممو پرسیدی، به روزی که منـــو دیدی !!

به پله های خاموشی، که با مــن رو به رو میشی

یه جور زل بزن انگاری، نمیشه چشم برداری !!!

_

منـو بـبر به دنیامو !به اون روزاا که میخـوام و…

به اون شبا که خندونم ، که تقدیرو نمیــدونـم…

_

از این اشکی که می لرزه،منو ببر به اون لحظه…..

به اون ترانه ی شــادی ! که تو یاد ِ من افتادی !

به احساسی که درگیره،به حرفی که نفســگـیـره !!!!

از این دنیا که بی ذوقه، منو ببر به اون موقع !

به اون موقع….

_

منو ببر به دنیامو ! به اون روزا که میخوام و…

به اون شبا که خندونم ، که تقدیرو نمیدونــــم…

_

از این دوری ِ طولانی، منو ببر به دورانی

که هر لحظه تــو اونجایی، زیر ِ بارون ِ تنهایی !

منو ببر به اون حالت ..

همون حرفا….

همون ساعت

به اندوه غروبی که، به دلشوره ی خوبی که

(به کاغذ توی مشتی که…..

به چشمای درشتی که ….)

تو چشمام خیره می مونن

به من چیزی بفهمونن!

_

منو ببر به دنیامو، به اون روزا که میخوام و…

به اون شبها که خندونم، که تقدیرو نـمیدونــــم…

به اون شبا که خندونم،که تقدیرو نمیـدونــــم…


"ترانه مونا برزویی"

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin