ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

تاکسی سمند زرد توقف کرد، از نگاه حسرت بار آخر صفی ها فهمیدم که جزو چهار نفر اول هستم. نفر چهارم من بودم، زرد و خاکستری و خیره به ناکجا. نفر سوم زن چاقی بود سرخ و سفید با چشمهای براق. نفر دوم زن دیگری بود که قطعا حالش از من بدتر بود. چون مرتب لبهایش را با دندانهای سمت راستی اش میخورد و مردمک چشمانش بی قرار از این سو به آن سو میرفت. نفر اول دختر جوان شادی بود با شال سبز و رژ نارنجی سرگرم صحبت با موبایل. زنی که دیگر مطمئن شدم حالش از من بدتر است، دختر جوان را هل داد و رفت نشست جلو و چیزی هم زیر لب گفت. دختر هم که در آن حال عاشقانه جلو و عقب برایش فرقی نمیکرد، بی اعنتا خودش را پرت کرد آن عقب، تهِ ته . بعد زن چاق و بعد من که البته جایی برای نشستن برایم نمانده بود و تقریبا خودم را توی بغل اش جا کردم. 

 

تاکسی راه افتاد و هر کدام رفتیم توی ابرهایمان. زن جلویی به نظرم با زمین و زمان درگیر بود و  ابر بالای سرش سیاه. دختر جوان غرق در مکالمه چند دقیقه قبل سوار بر ابرش توی آسمانها سیر و سلوک میکرد. من و زن چاق اینقدر در آغوش هم بودیم که ابرهایمان درهم گره خورده بود. هی آمدم فرو بروم در ابر خاکستری ام، هی مخلوطی از رنگها شامل یک دیس کتلت با دور چین خیار شور و گوجه فرنگی و یک سبد سبزی خوردن میریخت در فضای خاکستری ام. احتمالا زن داشت به شام امشب شان فکر میکرد. به نظر میامد دست پختش هم خوب باشد چون از دیس کتلت بوی خوبی بلند میشد.

هی خانه ی خاکیِ بمب خورده ام را به یاد آوردم که وقتی رسیدم از کجا شروع کنم؟ انبوه ظرفهای نشسته یا لباسهای چند روز روی بند مانده یا وسایل پخش و پلای پسرک که تمام خانه را پوشانده، هی تصویر رنگی خانه ای تمیز و گرد گیری شده، با سینک ظرفشویی خالی براق و لباسهای تا شده توی کمد، میامد جای خانه ی خاکی ام و زن با پیراهن گشاد گل بهی با گلهای زرد در حالیکه موهای تمیزِ لخت و قهوه ای اش را با کش رنگ لباسش از پشت بسته بود، سینی به دست میامد توی تصویر و داخل سینی اش دو فنجان چای بود، داغ و خوش رنگ با ظرف کوچکی خرما و گردو. یاد خودم افتادم با سوئیشرت و شلوار مخملِ مشکی ام که تمام زمستان به تنم دوخته شده و موهای بیچاره ام که از صبح با عصبانیت با کلیپس بافتنی خاکستری محکم جمع میکنم و بقیه اش سیخ سیخ از پشت سرم مثل شعاع خورشید میزند بیرون و خانه که میروم و مقنعه را درمیاورم هم بازش نمیکنم، گاهی حتی همانطوری هم میخوابم، مثل خورشید نقاشی های پسرک، با شعاع تا خورده و کج و کوله.

 

لحظه ای متوجه شدم که زن با لبخندِ مهربانی به من نگاه میکند، با همان چشمان براق! در واقع رسیده بودیم، من آنچنان در آغوش گرم و خیال خوب اش فرو رفته بودم که دلم نمی خواست رسیده باشیم. او هم انگار، شاید ابرهایم را دیده بود و دلش برایم سوخته بود، شاید دلش میخواست دعوتم کند به همان چای تازه دمی که در دستانش دیدم، با خودم فکر کردم کاش اهالی خانه اش قدر اش را بدانند... بعد یاد اهالی خانه ام افتادم و دلم برایشان سوخت، برای پدر و پسر،... لبخند تلخی زدم و با هم خداحافظی کردیم. دوباره سردم شد و برگشتم به خیالِ خاکستری ام.

.

.

.

شب موقع شام دلم کتلت میخواست با گوجه فرنگی و سبزی خورن، فکر کردم شاید او هم دلش همبرگر بخواهد با نان فریزری و هیچی، از کجا معلوم؟! ...

 

 

 

×عکس از خودم، در حالیکه یه مینی بوس نزدیک بود از پشت مچالم کنه تو تصویر!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin