ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 در یک غروب کشدار یکشنبه نشسته ام و با پسرک بازی میکنم.

پتوی کوچک قهوه ای را پهن کرده ام وسط فرش بزرگ سورمه ای،

و میگویم این قایق ماست و این فرش هم دریا.

با هم پارو میزنیم، ماهی میگیریم، خسته میشویم و برای رفع خستگی همبرگر با سس فرانسوی میخوریم...

آدمِ چیزهای معمولی روزمره نیستم و حوصله ام سر می رود،

دو سر پتو را با دست بلند میکنم و تکان میدهم و خودم را اینطرف و آنطرف پرت میکنم.

میگویم: دریا طوفانی شده، باید زودتر برگردیم! پارو را میدهد دستم و میگوید: خوب تندتر پارو بزن مامان.

پارویم را که یک چوب لباسی است پرت میکنم آن سرِ دریای سورمه ای طوفان زده، کنار کاناپه بزرگ قهوه ای که میتواند یک صخره باشد و در شرایط اضطرار یک مامن! و با هیجان و حسرت میگویم: ای وای موج پارویمان را برد!

بی هیچ هیجان و حسرتی میگوید: اشکال نداره یکی دیگه تو ماشین دارم!

همان ماشینی که کنار دریای سورمه ای روی ساحل سرامیکی کِرِم پارک کرده.

میگویم: ما خیلی دوریم از ساحل و از ماشین.

میگوید: پس بیا همبرگر بخوریم با سس فرانسوی!

میگویم: غذایمان تمام شده، آب هم نداریم، باید صبر کنیم طوفان تمام شود تا بتوانیم شنا کنیم ...

با مکث کوتاهی نگاهم میکند( از آن نگاه های عاقل اندر سفیه، نمی فهمدم، هنوز نتوانسته ام صبر را برایش معنا کنم و نگرانم شاید هرگز نفهمدش) و بلند میشود از روی پتو و پایش را توی دریای سورمه ای با گلهای کِرِم میگذارد تا برسد به ساحل سرامیکی و ماشین اش...

میگویم: مراقب کوسه ها باش!

میگوید: مامان این بازی خیلی سخته، خسته شدم، ماشین اش را برمیدارد و میرود... پی بازی آسانتری لابد!

.

.

من می مانم تنها روی قایق پشمی قهوه ای ام، در دریای طوفانی.

بی پارو، بی غذا، با ترس از کوسه ها که مبادا پاهای بیرون زده از قایق کوچکم را بخورند!

به سختی خودم را میرسانم به کاناپه ی بزرگ قهوه ای_ همان که گفتم میتواند یک صخره باشد و در شرایط اضطرار یک مامن! _ همانطور خیس و خسته دراز میکشم به پشت و خیره به آسمان سقف دارم که ماه ندارد، صبر میکنم طوفان تمام شود تا بتوانم خودم را به ساحل برسانم... نمی دانم تقصیر از من است که آدمِ چیزهای معمولیِ روزمره نیستم یا بازی هایم که همیشه سخت اند و همیشه جدی می گیرمشان!

.

.

کاش همیشه اینطور بماند، پسرک را میگویم، بی هیچ هیجان و حسرتی! بی آنکه نیازی به فهمیدن صبر داشته باشد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin