ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

در ادامه این را هم بگویم که من با آمدنم یک نفر دیگر را هم عذاب داده بودم و آن خواهرم بود.

برای اینکه خواهرم را تجسم کنید می توانم اِستلای خانوم هاویشام را برایتان مثال بزنم. خواهرم دختر زیبایی بود که موهایی به بلندای کمرش داشت و تمام مدت تا قبل از من تنها نوه ی هر دو فامیل بود و همیشه مورد ستایش! بنابراین طبیعی بود که وجود من خوشایندش نباشد و همیشه می گفت: هیچ میدونی تو جای من رو تنگ کردی؟ با اینکه من هیچ وقت در اتاق دونفره مان بازی نمی کردم و فقط شبها برای خواب روی تختم می خوابیدم! بعدها که بزرگتر شدیم می گفت: هیچ میدونی که تو بچه ی سرِراهی هستی؟!؟ ببین من چندتا آلبوم عکس دارم اما تو هیچ! راست هم می گفت. خواهرم در آن زمان در عهد تیرکمان کلی عکس آتلیه ای! داشت و هر سال تولد مفصل، اما من باید می گشتم لابه لای عکسها و خودم را پیدا می کردم، در حاشیه ی عکسی، بغل کسی، در آن پشت مشت ها، نصفِ صورت، آن هم گریان و بغض کرده! و با استناد به این دلائل مدتها به حرفش فکر کرده و در نهایت باورش می کردم... دلم میخواهد باور کنید که بچه ها هم حتی اگر خیلی کوچک باشند به حرف هایی که می شنوند فکر میکنند و برای پذیرفتن اش دنبال دلیل می گردند...

 به هرحال خواهرم یکی از کسانی بود که در شکل گیری شخصیت من و زندگی من تاثیر بسیار زیادی گذاشت، با اینکه ما هیچ وقت باهم بازی نمی کردیم، با هم درس نمی خواندیم و حتی در نقطه ی دید هم قرار نمی گرفتیم. "هیچ وقت" را می توانید با اطمینان و محکم بخوانید. زیرا من همیشه برای بازی به طبقه ی دوم خانه مان که مهمانخانه محسوب میشد می رفتم. البته ناگفته نماند که گاهی برایم کتاب میخواند که آنهم یکی از تنبیهاتش بود از سوی مادر که می پذیرفت با این شرط که خودش کتاب را تعیین کند، آنهم همیشه یک کتاب ثابت! ازمیان آنهمه! (نامش را نپرسید نخواهم گفت).

وقتی خیلی بزرگتر شدیم خواهرم از اینکه همه ی اینها را با جزئیات برایش تعریف می کردم، همیشه اول تعجب می کرد، که تو چجوری یادته؟ بعد می خندید، که عجب موجود جالبی بودم از اول! همیشه همینطور بود. همیشه نتیجه ی اخلاقی خوب تمام اتفاقها به سمت او برمی گشت!

.

.

.

با تمام این احوال،

من خواسته بودم که باشم، که بیایم، من کیمیاگری بودم که توانسته بودم حاصل یک شب لذت را به ماهها رنج تبدیل کنم و بعد از آن، حاصل ماهها رنج را به سالها لذت! این را هم بعدها مادرم گفته بود، نه به من! من و مادرم با تمام نزدیکی مان هیچ وقت حرفهای زنانه ی درگوشی برای هم نداشتیم، هنوز هم نداریم. مادرم گفته بود: "بعد از آمدنش زندگی ام از این رو به اون رو شد". از "این روی" زندگی مادرم چیزی نمی دانم ولی "آن رویی" را که من بودم و دیدم روی خوبی بود.

 

من، سی و خورده ای سال پیش، همین حوالی، در یک روز برفی درست در نیمه ی دی ماه، آمدم تا به رنج های بی امان زن بیست و سه ساله ای پایان بدهم، آنهم با چشمانی کاملا باز! من از همان لحظه ی اول_ از همان دمی که بوجود آمدم و چونان سلول بی پناهی در هجوم هزار گردباد نخواستن، دو دستی دهانه رحم مادرم را چنگ زده بودم و هی اینسو و آن سو تاب میخوردم_ تا به همین الان:

رنج دادم و رنج کشیدم، لذت بردم و به لذت رسانیدم، و از همه مهمتر به راز موازنه این دو با هم پی برده ام. راز شگفت انگیزی که مانند فرمول کوکا کولا می بایست همیشه پنهان بماند و حاصلش اشکی میشود که در یک شب سرد برفی از گوشه ی چشمی می ریزد!!!

 

من، امروز، دیگر معنای "ناخواسته" را خوب می فهمم و با تمام ناخواستگی ام، اکنون نه فقط مادر یک فرزند، بلکه مادر خواسته ی تمام آدمهای زندگی ام هستم. تمام آنهایی که دل بسته ام. و در این خواستن و ماندنم به همان اندازه ی دوران چند سلولی، مصمم ام.

(البته ناگفته نماند که در مادری برای همین یک فرزند هم مانده ام، یا بهتر است بگویم درمانده ام، شما که غریبه نیستید، اما به گمانم در "نامادری بودن" یا "مادری ناخوب بودن" بیشتر مستعدم تا مادر واقعی فرزندم بودن!

 

 

پی نوشت: امسال تولدم بجای برف، سرب از آسمان می بارد،... سرب را کجای دلم بگذارم!؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin