ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

در بلندترین شب سال چله نشین بودم در جایی دور از همه و همه و همه...  میهمان صامتی بودم که بیماری و گوش دردم باعث میشد علاوه بر صامتی، سایلنت هم باشم و سعی می کردم از این سکوت و سکون اجباری بیشترین بهره را ببرم. به دانه های انار داخل ظرف بلور لب طلایی خیره شده بودم و فکر میکردم چه خوب که "مردم دانه های دلشان پیدا نیست!"...

بی خیالیِ سیالی تمام وجودم را پر کرده بود آنقدر که بی خیالِ بادمجان کاشته شده پای چشم پسرک بودم، بی خیال سرفه هایش وقتی یک لیوان نوشابه پر از یخ می خورد و از پشت نیمه ی خالی لیوان به من زبان درازی میکرد، بی خیال "بی تربیتِ مامان" گفتن اش، آنقدر بی خیال نقش هایم شده بودم که سعی هم نمیکردم زورکی خودم را مادر نمونه ای نشان دهم، از غذایی که دوست نداشتم نمی خوردم، در بحث هایی که مورد علاقه ام نبود شرکت نمی کردم و مثل همیشه مثل بز (همان نشان ماه تولدم) سرم را به علامت تایید تکان نمیدادم، الکی نمی خندیدم و کلاً از سِمت رئیس کلِ ستاد شادی تفریحی سایرین در جمع برای یک شب هم که شده استعفا داده و خودم را از کلیه ی قیدهای زمان و مکان و تلفنی و اس ام اسی هم رها کرده بودم...

 جواب ها و توضیح ها و توبیخ ها را هم گذاشته بودم برای فردا...

می دانستم فردا دنیا تمام نمی شود و حیف بود اطرافیانم فردا که دنیا تمام نمی شود دلیلی برای شروع روزهای  بلندشان نداشته باشند. دلم می خواست یکبار هم که شده بخاطر خودم مواخذه شوم ، نه بخاطر همه و همه و همه ...  برای یکبار هم که شده بخاطر خودم جواب پس بدهم، "بخاطرِ بخاطرِ هیچ کس نبودن!"

 

 بلندترین شب سال گذشت و من توانستم یک شب را بخاطر هیچ خاطری زندگی نکنم  و دنیا هم به آخر نرسید! و از همه مهمتر هیچکدام از این همه و همه و همه... ها هم هیچ نفهمیدند و من این همه سال بیخود و بیجهت خودم را درگیر این "همه" کرده بودم و نگران اینکه "مبادا دانه های دلم پیدا باشد"...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۳ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin