ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

از سرکار که میامدم دلم نمی خواست برگردم خانه همانطور که صبح از خانه دلم نمیخواست بروم سرکار. مدتهاست که دلم نمیخواهد از هیچ جایی به هیچ جای دیگری بروم  و فلوکستین های ده بیست سی چهل، این وسط نقش شلغم را بازی می کنند. از مسیر اصلی خارج شدم و پیچیدم توی کوچه پهنی. کنار درخت پهن تری خودم و ماشینم را با هم پارک کردم. چراغهایش را هم خاموش کردم، درهایش را هم قفل! هوا تاریک شده بود و چراغهای خانه ها یکی یکی روشن میشد. باران به شدت می بارید و عابران بی سر با دستهای یخ زده تا حد ممکن در خودشان و یقه ی کتشان فرو رفته بودند و قدمهای کوتاه و تند تند برمیداشتند تا زودتر خودشان را برسانند به یکی از آن خانه های گرمِ چراغ روشن! من اما بی هیچ عجله ای همانطور پارک و خاموش به هیچ کجا خیره شده بودم و به هیچ چیز و همه چیز فکر می کردم . باران تمام شیشه ی ماشین را پر کرده بود و خواجه امیری می خواند: "یه حالی دارم این روزا، شاید مُردم حواسم نیست"! من اما حواسم بود که زنده ام و زندگی در جریان است، به سادگیِ همین قطره های بارانِ پشت شیشه که دو به دو به هم می پیوستند و جاری می شدند، فقط من در "جریان" نبودم!

کسی باید من را در جریان زندگی ام می گذاشت. کسی باید این جرات را به خودش میداد و من را به زندگی ام معرفی می کرد. فرانک: زندگی!... زندگی : فرانک!... و من دستانم را میاوردم جلو و زندگی را در دست میگرفتم و می گفتم: خوشبختم! ... آنوقت شاید من هم مثل سایر مردمان بی سر از پارک و خاموشی در میامدم و می رفتم پیِ زندگی ام. پیِ خوشبختی ام تا دو دستی بچسبم اش!

.

.

.

صفحه ی موبایل هی خاموش و روشن می شد و ویزز ویززز میکرد. این یعنی لابد کودک دارد جیغ می کشد، این یعنی کسان زیادی منتظر و نگران دقیقه ای دیر کردنم هستند، این یعنی دیگر دیر است برای اینکه فکر کنم:" راستی چرا در اولین برخورد با زندگی فوری هول شدم، دستم را آوردم جلو و گفتم: خوشبختم! " حالا دیگر حرفیست که زده ام و به گمانم به احترام خود زندگی هم که شده، برای ادامه اش باید پای حرفم بایستم و همچنان خوشبخت بمانم! ... ماشین را روشن کردم، برف پاک کن را زدم ، عابر پیاده ای را به حد مرگ ترسانده و چند متر به هوا پراندم و به سادگی همان قطره های باران جاری شدم در جریان زندگی... پیِ خوشبختی!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin