ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 ببین

کوچه همان کوچه

شهر همان شهر

حتی  باران هم همان باران دل انگیز پاییزی ست

با اینحال می دانم یک چیزی نیست

یک چیزی کم است انگار

در این همه سیاهی گسترده بر آغوش شهر و تن پوش من

در این همه هیاهوی پر از بوی برنج و عطر زعفران  

کجایی "باور" چشم روشن من ؟!؟

نبودنت

 نه، بودنت

نمی دانم کدامیک!

دل انگیزی باران پاییزی شهر و کوچه ام را از من گرفته

و اِلا کوچه همان کوچه

شهر همان شهر

و من هم همان پرنده ی خیس دی ماهی ام

که بی باور تو

که بی روشنیِ باور تو

رنگ شب بارانی شهر و چشمانم یکی ست

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin