ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

صبح ها که از خانه می زند بیرون، هوا به لطف ابرهایش هنوز گرگ و میش است و پارکینگ تاریک! تنها روشنایی اش چراغ چشمک زن درب پارکینگ است مادامی که باز میشود و سپس بسته... همیشه ساعت را نگاه می کند از پشت پلک های نیمه بازش، همیشه دیر است و همیشه پسرک دارد آن پشت به بهانه ی یک چیز بی ربط خودش را  به این طرف و آن طرف می کوبد و از فیها خالدونش جیغ می کشد!!

 از سرکار که برمیگردد باز هم هوا تاریک است، پارکینگ هم و تنها روشنایی اش چراغ چشمک زن درب پارکینگ است مادامی که باز میشود و سپس بسته... همیشه ساعت را نگاه می کند از پشت چشم های گود رفته اش، همیشه دیر است برای به خانه برگشتن و همیشه پسرک دارد آن پشت به بهانه ی یک چیز بی ربطِ دیگری خودش را به این طرف و آن طرف می کوبد و از فیها خالدونش جیغ می کشد!!

کلید که می اندازد، در خانه را که باز میکند هیچ احساس خوش به "خانه" برگشتن ندارد. "خانه" آن آرامش "خانه" بودن را نمی بخشد و بیشتر برایش فضای روزهای دانشجویی و خوابگاه را تداعی می کند."خانه" تمیز نیست، گرم نیست، آشپزخانه اش هم بوی غذا نمی دهد! "خانه" تاریک است و چراغهایش حول مدارهای مختلفی می گردند که کانونشان برهم منطبق نیست. اصلا تمام مشکلات زیر سر همین نداشتن "کانون" است. در "خانه" زندگی در جریان نیست و گلدان هایش همیشه در یک قدم مانده به مردگی دست و پا می زنند، حالا چه اصراری دارد به نگهداری گلدان میان اینهمه نبودن؟!!؟ بماند.

خودِ "خانه" هم می داند که آدمهایش، آدمهای "ماندن" نیستند، میایند هر کدام یک ساعتی! ظرف می شویند، غذا می خورند، دوباره ظرف کثیف می کنند، تلفن حرف می زنند، جیغ هم! دروغ میگویند، بعد از دروغ ها و جیغ هایشان سردرد می گیرند و قرص می خورند، نصفه نیمه می خوابند، بیدار می شوند، دنبال جورابهایشان می گردند و کشوها و کمد ها را تا جاییکه می شود بهم میریزند و این میان هی به ساعت نگاه می کنند و دوباره می روند...

 

 "زن" این خانه از "مرد بودن" تنها علاقه به تماشای فوتبال و برنامه ی نود و کمی "جسارت" و "آسودگی" کم دارد و اِلا از صبح خروس خوان می رود و در تاریکی شب برمیگردد، به قبض و قسط فکر میکند و به جلسه ی نشت آب پشت سد!، ، به گرانی و ارزانی دلار و نتیجه ی انتخابات آمریکا، به گم شدن دمپایی های پسرش درمهد کودک و به سرماخوردگی همسرش و سرفه هایی که خوب نمی شوند، به عقربه بنزین ماشین و خرابی دزدگیرش! به آخر هفته ها، آخر ماهها و آخر سالها... زن این خانه ساعتهای طلایی سی و خورده ای سالگی اش را در خانه ی فلزی چهارچرخ اش در اتوبانها از دست میدهد و پشت ترافیک، مانند سایر مردهای خسته ی سیگار به دست، دستش را از شیشه ی ماشین بیرون می گذارد و به لحظات دود شده اش فکر می کند.

"زن" این خانه از "زن بودن" تنها ترس از دزد و تاریکی را می شناسد، با اینحال وقتی که به خانه می رسد همیشه پارکینگ تاریک است و چراغها را او روشن می کند، آنهم با ترس و لرز و وهم هزار جفت چشم نقاب دار!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۳ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin