ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

مدتی ست ننوشته ام. نخواستم که بنویسم. خواستم که بهتر باشد نوشته هایم برای شما عزیزانم، بهتر باشم برای خودم، برای زندگی ام که خیلی برایم عزیز است...

کسی می گفت درد را از هر طرف که بخوانی درد است و من امروز خوب می دانم درد را از هر طرف که بنویسی باز هم درد است. هر گونه که بخواهی بنویسی اش، با وقفه، بی وقفه با سس با سالاد و ادویه هم حتی، مزه اش می دود زیر زبان، تلخی اش، تلخی زهرگونه اش... با این حال حس می کنم وقتی می نویسی اش کمی کمتر می شود، وقتی با واژه ها مزه مزه اش می کنی، تلخی اش که پخش می شود روی تمام پنج قسمت زبان، بهتر، آسان تر، نرم تر قورتش می دهی، می رود پایین، همین که می رود پایین خوب است به نظرم ... (تا کی و چگونه برگردد)!

تمام دیشب را با تنهایی* هم آغوش بودم. تمام دیشب را هر چه می کردم از چنگالش رهایی نمی یافتم. هی بخواب می رفتم و هی بیدار می شدم و میدیدم آبستن هزار درد گنگ و نامفهوم، هزار خواب پیچیده و ناچارم...

هی می دویدم پله های پیچ در پیچِ تاریک را ،تا کسی را بیابم، محرمی، مرهمی، قابله ی امینی حتی، که سقط اش کنم این دردهای هماره و هرباره را، تا رهایم کند از این آبستی طولانی و ناخواسته و از این اسارت در دست طالبان، که زبانشان همان شلاق قنداق تفنگ شان است که محکم به مهره آخر کمرم می خورد (همان که همیشه بعد از بیداریم هم درد می کند) و من همواره دربه در به دنبال لنگه جورابی برای پاهای یخ زده ی پسرکم می گردم و همیشه ی خدا پله ها به هیچ کجا ختم میشود و دست آخر بر لبه ی آخرین پله ی هیچ کجا می نشینم کنار تمام ناچاری هایم و از خدا می خواهم بیدارم کند...

"و بیدار می شوم" .پایان مشترک تمام خواب هایم یا بهتر بگویم : پایان خوب تمام خواب هایم، تمام خواب های آشفته ام، با نفسی نیمه و منقطع، با مشتی گره کرده که ناتوانم در باز کردنش، صدایت می کنم و می گویم چه خوب که هستی چه خوب که بیدارم می کنی؟! چه خوب که شب تمام میشود و روز بالاخره می آید هر چند گاهی خیلی دیر... من تنها بنده ای هستم که هر روز فقط برای همین که شب را به پایان رسانیده ای، فقط برای همین که شب را به پایان رسانیده ام، شکر می کنم . فقط برای همین یک دلیل به نظر ساده و بزرگ، خیلی بزرگ. ای کاش کنارم بمانی. ای کاش بمانی تا مجبور نباشم. تا دوباره همراهش نروم و در آغوشش نلغزم، "خواب" را می گویم، فریبنده و دلچسب است و می داند که من خسته تر ازین حرفها هستم و می دانم که چه ساده فریب می خورم هربار در عین بیداری ام! بی آنکه بفهمم پلکهایم دوباره سنگین می شود و دوباره و دوباره و دوباره... این چرخه کی تمام می شود؟ کی تمامش را می پیمایم بی آنکه تنگ تر شده باشد و دور خودم نچرخیده باشم؟ کی می توانم بدنم را از همین چند ساعت خواب فریبنده هم بی نیاز کنم؟!

 

*تنهایی، معنی های زیادی دارد. من دیشب همآغوش تلخترین اش بوده ام و آبستن درد بزرگی که نمی دانم تا به کی می توانم با خودم بکشانم اش (با همان مهره های زوار در رفته ی کمرم، با همان آخری پردرد). "تلخ ترین"، یعنی اینکه در "امن ترین" آغوش دنیا_ که همیشه همان آغوش پدر مادر است_ هم جایی نداشته باشی. که بگریزی از نگاهشان، که رو برگردانند از نگاهت. که دیگر برایت آشنا نباشند، که دیگر برایشان آشنا نباشی، نشناسند ات. سخت است. خیلی سخت .

 .

.

راستی عیدتان مبارک. شما که نزدیکترید و ریشه هاتان به جای آشناتری می رسد، برایم دعا کنید. من این روزها به کسی احتیاج دارم که از رگ گردن هم نزدیکتر باشد. عید که بیاید خوب می شوم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin