ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

به کلاف سر در گمی می مانم که مانند بقیه کلاف های سردرگم یک سر و یک ته ندارد.

من سرِ نخ های زیادی دارم که هر کدام را داده ام دست کسی که گرفته است و با خود می کشد و می رود بی آنکه پشت سرش را نگاه کند، بی آنکه بداند من آن پشت سر، هی دارم به خودم می پیچم و در خودم و سر نخ های بی شمارم گره می خورم و هر روز هم گره هایم کورتر از روز قبل می شود. هی نشسته ام با موچین نخ از نخ، گره از گره، از دور تنم، از روی تاولها جدا میکنم و در این میان خودم هم هربار، هر بار که گره ی را می شکافم، بی خبر! گره کورتری را با دست های خودم تولید می کنم و هی سرزنش پشت سرزنش!

من کِی به همه این اطمینان را دادم که ته ندارم؟ که تمام نمی شوم؟ که می توانند من را بکِشند از اینجا تا ناکجا؟

گاهی مثل امروز دلم می خواهد فریاد بزنم: خانم /آقا/ بچه جان... یواشتر، آرام تر، مهربان تر، باور کنید مدارا هم چیز خوبی است. باور کنید صبر هم واژه ی غریبی نیست و من هم آدم عجیبی نیستم. تا به کی باید بنشینم جلوی آیینه و به خودم و زن توی آن دروغ بگویم. باور کنید نخ ها تا دور گردنم رسیده اند.... من و زنِ سردرگم توی آیینه، هر دو "می خواهیم زنده بمانیم".

این یک تهدید نیست، تنها یک خواهش است!

 

پ.ن.1: کمی با من (به جای من) قدم بردارید، شاید برگشتم به روزهایی که همگان را از خودم راضی نگه می داشتم. باور کنید من هی خودم را کش می دهم ولی همیشه یک پله عقب ترم از شما. با هر بار کشیدنم، با هر بار دست دراز کردنم، به محض اینکه نوک انگشتانم می رسد به رضایت! کسی بَرَش می دارد و می گذارد چند متر آنطرفتر. بگذارید گاهی با سرانگشتانم لمسش کنم فقط. کمی فرصت، کمی صبر... باور کنید پاگرد را میان پله ها برای همین می گذارند. این هم یک خواهش دیگر!

پ.ن.2:موچینم را تو برایم خریده بودی. روزی از روزگار سرخوشی ام از فروشگاه زولینگ. گمش کرده ام و می دانم همین نزدیکی هاست. جایی لابه لای یکی از همین گره های کور و تاولها جا گذاشتمش. دلم می خواهد تو پیدایش کنی برایم، نه اینکه یکی دیگر بخری!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin