ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

صبحها دیگر هوا کمی خنک میشود. از آن خنکها که دلم میخواهد زیر لحافم فرو بروم در رویاهای گرم. درست همان موقع که ساعت زنگ میزند. همیشه درست همان موقع! زنگش را با فرو رفتن زیر لحافم تنظیم کرده ام گویا...

پسرک امسال می رود پیش ِ پیش دبستانی. کتابهایش را داده اند جلد کنیم و اسم بچسبانیم. با روپوش آبی که رویش ژیله چهارخانه سفید و آبی دوخته شده که به نظر پدرش خیلی بی ریخت است و به نظر من؟! من اصلا نظری نداشتم آنقدر وقتی پوشید مات و مبهوت نگاهش می کردم که لال شده بودم و فقط صدای قلبم را می شنیدم که از توی حلقم می آمد. نمی دانستم بغض کنم، شادی کنم، بغلش کنم ... هول شده بودم و بیشتر احتیاج داشتم یکی خودم را بغل کند انگار...

هر چه فکر میکنم تابستانم را به یاد نمی آورم . من شهریورم را امسال گم کرده ام، تیر و مردادش را هم. دوست دارم زمان در آخرین روز شهریور بایستد و من تابستانی ترین لباسم را بپوشم و با پسرک توی حیاط آب بازی کنیم و شادمهر بخواند: رویای یک رقص بی وقفه از شادی!!! بی وقفه یعنی بعدش، یعنی درست همان شب اش، از درد و تب و آموکسی کلاو خبری نباشد و شادی فرصت داشته باشد کمی در جانم بنشیند و پاهایش را دراز کند.

برای من که همیشه عاشق پاییز و زمستانم، عجیب است که امسال احساس می کنم آمادگی حضورش را ندارم انگار. من تمام تابستان را لرزیده ام. همان تابستانی که گمش کردم و فقط به یاد میاورم که سرد بود. خیلی سرد. نمی دانم تنم سرمای پاییز و زمستان را تاب میاورد یا نه. می ترسم اعتماد کنم به مهر اگر بی مهری کند، به دی!    با اینکه گفته بود همین یکبار را به من اعتماد کن! و کردم، نه همان یکبار در کافه گاندی! بلکه بارهای دیگر در کافه های دیگر هم، ولی هنوز می ترسم. من ترسوترین اعتماد کننده ی روی زمینم که همیشه می گویم این بار آخر است، همیشه یعنی تا آخر عمرم! تا آخر عمرم یعنی هنوز کافه های زیادی در این شهر و شهرهای دیگر دنیا وجود دارد که من  بتوانم هی اعتماد کنم و هی بگویم این بار آخرم است و این داستان ادامه دارد...

صبح که میامدم دو بسته مرغ گذاشتم بیرون از فریزر. کیک کافه موکا هم خریده ام. گفتم که باید آخرین روز تابستان را جشن بگیرم. باید درهمین یک روز بادبادکم را هوا کنم. باید رویاهایم را جلد کنم و لذت هایم را خط کشی و حواسم باشد لبه ی خواستن هایم تا نخورد. گاهی در یک روز می شود به اندازه یک سال زندگی کرد. امروز از آن روزهاست گویا...

امروز را تو به من اعتماد کن!  

 

*آهنگ شادمهر عقیلی و ابی (لینک دانلود):

من، رویایی دارم رویای آزادی، رویای یک رقص بی وقفه از شادی

من، رویایی دارم از جنس بیداری،  رویای تسکین این درد تکراری

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٩ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin