ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

صبح است و من زره پوش آمده ام سرکار.

البته با همان زره، شب را هم خوابیده بودم.

ترجیح میدهم همیشه تنم باشد و کمتر ریسک میکنم برای درآوردنش!

دیگر خیالم راحت است از تیرهایی که به سویم پرتاب میشود. دیگران فکر میکنند پوست کلفت شده ام یا سیب زمینی یا گیج یا بی خیال!!! هر کس واژه ای دارد در توصیف من در خیالش!

گاهی، گاهی که فرصت می شود و زره ام را در میاورم ازتنم، دراز می کشم روی تخت و نگاهش میکنم.

قوی ، استوار و بی تفاوت (و البته سوراخ سوراخ، عین همین آبکشهای فلزی که با آن برنج آبکشی می کنند) روبرویم ایستاده و لبخند می زند، من هم تن بدون زره ام را در آیینه می بینم، ضعیف، فرسوده با پشت خم شده و شکم قلمبه ناشی از ورم معده ! خنده ام میگیرد و بعد هر دو بلند بلند می خندیم به تصویرمان توی آیینه، می نشینیم لبه ی تخت باهم سوراخ ها را می شماریم و به خودمان می بالیم که مورد توجه اینهمه آدم هستیم* ...

* شنیده اید که میگویند بعضی ها از دوست داشتن هم چشم می زنند، بر اساس همین شنیده ها و دیده ها، ما به این نتیجه رسیده ایم که بعضی ها از دوست داشتن زیاد! هم تیر پرتاب می کنند، باور کنید.

 

پ. ن : این زره اینقدر قوی استوار و احتمالا خجسته است که با اینهمه گیر و گور و اینهمه سوراخ! ازش انتظار میرود مرخصی بگیرد و درمراسم ختم عمه بزرگه ی شوهرخاله اش که تابحال حتی یکبار هم ندیده اش، شرکت کند و همین حالا هم نشسته و دارد فکر می کند که از الان تا به کی باید تلاش کند که این دلخوری را از دل بازماندگان دربیاورد!... اینگونه خویشاوندانی داریم ما...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٥ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin