ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

  

 

ا زخانه که میزدم بیرون هوا هنوز تاریک بود. حتی وقتی در ارتفاع نمی دونم چند هزارپایی بالاتر از ابرها بودم هم خورشید خانم از آن روزهایش بود که دلش نمی خواست از خواب بیدار شود! حالش را خوب می فهمیدم با اینحال بالاسرش نشسته بودم تا چشمهایش را باز کند. وقتی در فرودگاه سنندج پیاده شدیم هوا آنقدر خوب و تمیز و تصاویر شفاف بود که فقط دلم می خواست نفس بکشم... بی فکر، بی هیچ چیز دیگری فقط نفس، دم  باز دم، دم... از آن دم هایی که باید به غایت غنیمت می شمردمش!

وقتی وارد سایت کارگاه سد شدیم انگار که خویشاوندانم را بعد از مدتهای دوری می دیدم. نه بهتر بگویم انگار که قرار وبلاگی گذاشته باشم! تمام آن آرماتورها ، تونل ها، بدنه در حال ساخت سد و همه و همه را همیشه توی نقشه ها و فرمول ها بصورت مجازی و تئوریک دیده بودم، حالا تمام آن مجاز ها به دیداری واقعی منتهی شده بود و تا می توانستم از حضورشان لذت می بردم و با تک تکشان عکس یادگاری می گرفتم. آنچنان از داربست های 20 -30 متری و تونل های نیمه کاره ی بدون هوا ! بالا می رفتم که انگار نه انگار همین چند ساعت قبلش پنی سیلین یک میلیون و دویست زده بودم. انرژی و اشتیاق عجیبی تمام وجودم را پر کرده بود و مهمتر از همه، هر "پنج زن" درونم شاد و راضی بودند، حتی آن دوتا همیشه ناراضیه غرغرو! هم لبخند می زدند و دیگری نیازی نداشتم حواسم به رضایت آنها باشد.

بازدید کامل و جلسه با پیمانکار تا بعدالظهر طول کشید و با احتساب زمان رفت و برگشت از کارگاه به شهر فرصت کمی داشتیم برای گشتن داخل شهر و بایستی انتخاب می کردیم. اول رفتیم خانه ی کرد. زیبا بود ولی من کلا اهل دیدن جاهای دیدنی نیستم. دلم داشت پر می کشید برای رفتن به بازار سنتی اش. آنقدر بیقرار بودم که انگار کسی آنجا منتظرم باشد! به محض ورود حضور آشنایی را حس میکردم. همه چیز برایم آشنا بود. انگار نه انگار که برای اولین بار بود که پا به آنجا می گذاشتم. مردم، لهجه ی شیرینشان، برخورد مهربان و گرمشان و رنگ ها... وای از رنگ ها هر چه بگویم کم گفته ام! رنگ پارچه ها و زرق و برقشان من را با خودش برده بود. در هر مغازه مدتی می ایستادم نگاهشان می کردم دست می کشیدم، گاها بر سر و تنم هم می گذاشتم و عکس هم می گرفتم. گفتم که اهل دیدن جاهای دیدنی نیستم. من باید همه چیز را لمس کنم. باید فرو بروم در عمق اش ! باید من را با خودش ببرد. مثل رنگ ها، مثل بی نظیری شان، مثل آشنایی شان . تصاویر و رنگها و حس ها می آمدند و می رفتند یکی یکی، به طرز عجیبی! من دیگر آن زن خسته ی خاکستری نبودم . من در آنجا، در آن بازار در شادترین و عجیب ترین حال خودم بودم.  احتمالا آنجا، در بازار پارچه سنندج من در نقطه ی "الف" *زندگی ام قرار گرفته بودم. جایی حوالی همانجا که می گشتم تا آنتن موبایلم را پیدا کنم.

شب در راه سنندج به کرمانشاه آسمان به طرز عجیبی پر از ستاره بود. ستاره های نزدیک و درشت! خیلی درشت و خیلی نزدیک. آنقدر که احساس می کردم اگر شیشه ی ماشین را پایین بکشم می آییند تو. یکی از همکاران از جوانک راننده پرسید: شما شبها با اینهمه ستاره چیکار می کنید؟ جوانک که بیشتر از هرچیزی در زندگی اش پدال گاز را می شناخت، مدتی فکر کرد و بعد گفت نمی دانم! دالِ نمی دانمش را چیزی بین "ز" و "ژ" تلفظ کرد و احتمالا در مدتی که سکوت کرده بود داشت فکر میکرد که این تهرانی ها به چه چیزهای بیخودی فکر میکنند و آسمان پرستاره هیچ نقشی در زندگی اش نداشته تا الان لابد! اما برای من عین خود زندگی بود. حتی ماه گاز زده اش بیشتر و پرنورتر از ماه شب چهارده شهرمان به طرز فریبنده ای می درخشید.

نیمه شب که به خانه برگشتم پدر خسته و  کلافه هرچه کوشیده بود نتوانسته بود پسرک را بخواباند. از شما چه پنهان دلم غنج زد از انتظارش برای آمدنم و همانطور خاکی و سیمانی وسط خانه زانو زدم و در آغوش گرفتمش. درِ گوشم گفت :مامان برام چی آوردی از ماموریت؟! از کوله ام ماشین پلاستیکی دو هزار تومانی را که از پیرمرد دستفروشی در همان بازار خریده بود در اوردم . به اندازه تمام دنیا خوشحال شد و تمام شب حتی در خواب محکم دستش گرفته بود. کودکان هدیه را به ارزش مادی اش نمی شناسند. ما کی این باورهای زیبای دیفالتشان را بهم می ریزیم!؟!!

شب موقع خواب خسته و لهیده اما سرشار از انرژی به 21 ساعت گذشته ام فکر میکردم و من هم مثل پسرک کوله ام را دو دستی چسبیده بودم که پر بود از تجربه های خوب و باارزش، حواسم به رنگها بود به پولک هایی که با عشق دوخته شده بود، به زندگی، به فرصت ها... کاش خالی نشود یا لااقل هر چه دیرتر...

 

*"الف" کتاب پائولو کوئیلو

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin