ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

شهر تعطیل است و رخوت و کسلی همه جا را گرفته.

ما هم چونان دیگر افسردگان پایتخت نشین، از یک ماه پیش تاکنون از شنیدن خبر این تعطیلی اجباری! هی دلمان را صابون زده و هی در خیالمان چمدان بسته ایم و یورتمه کنان راهی هزار و یک جاده ی بی انتها شده ایم.

بعد حالا،

شهر تعطیل است و تعطیلی اش تا استان مجاور هم کشیده شده، اما من در خط مقدم ماجرا و درست مشرف به  یکی از همین هتل های بزرگ شهر! در کمال ناباوری سرکارم نشسته ام و همانطور نشسته، دارم هی زور می زنم تا چرخ پروژه های عمرانی کشور را بچرخانم که یک وقت روی زمین نماند خدای نکرده! جسمم البته! جسمم نشسته روی صندلی ام و هی  دیجستیو فرو میکند توی چای جوشیده و بد بیراه میگوید به همه چیز! روحم اما شاد و سرخوش هنوز هم که هنوزه با دل صابون زده ی کفی چمدانهایش را برداشته و رفته و همین الان در جاده چالوش نشسته تخم مرغ نیمرو با کره و چایی شیرین می خورد. روحم حتی فلفل سیاه را هم فراموش نکرده و روی نیمرویش پاشیده و دماغش را برده جلو و هی دارد از عطر "کارا بیبر" روی نیمرو با کره در هوای خوب لذت میبرد...

خوش به حالش، روحم را می گویم که تا من همین چند خط را بنویسم صبحانه اش را تمام کرده رسیده کنار دریا و دمپایی هایش را درآورده و آسوده روی شن های خیس قدم میزند ، به هیچ چیز هم فکر نمی کند و نهار و بساط منقل و کباب و ... را هم سپرده به روح پدر و پسر و سایر روح های همراه!

بیشتر از همه دلم برای پسرک می سوزد که هر شب می پرسد : مامان فردا تعطیه؟؟؟ 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin