ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

گفته بودم معلوم نیست کدام گوری رفته ام و یکی بیاید و من را پیدا کند

حالا یکی آمده و ادعا می کند که "من" را پیدا کرده و می گوید که :

"من" خوبم و جای هیچ نگرانی نیست.

من می توانم یازده روز را فقط در گیر "یازده دقیقه" باشم.

من میدانم که دایره هم می تواند دارای گوشه باشد و حتی گوشه اش را هم پیدا کرده ام

و یادگرفته ام در گوشه ی آن، خودم را طوری جا بدهم که به هیچ کمانی برنخورد!

من میدانم که مرکز ثقل یک رابطه در بهترین حالت در یک سوم ارتفاع است

و این یک سوم ارتفاع عدد ثابتی نیست

و میتواند گاهی بسیار زیاد  و گاهی خیلی خیلی کم باشد

من چشمان پر از خشم و نفرت کبوتر را دیده ام

اصلا کسی میتواند باور کند که یک کبوتر چشمانی پر از خشم و نفرت داشته باشد

من حتی خواب یک کبوترِ پر از نفرت را هم دیده ام

نه اینکه خوابش را دیده باشم، نه، دیده ام که کبوتری در خواب بوده با همان نفرت و خشم

و بارها خواسته ام که بیدارش کنم که آشیانه اش را بر درخت دیگری بنا کند

برحذرش داشته ام از سیل و طوفان احتمالی

و شنیدم که میگفت جغدها چه میدانند که چه دلچسب است خواب شیرین شبانه و به همه چیز بدبین اند

و شاید راست می گفت

چه کسی میداند که جغدها شب را چگونه میگذرانند

و خواب کبوتر چه رابطه ای با پیدا کردن گوشه ی یک دایره دارد؟!

 ...

نگران من نباش، من خوبم ، هذیان نمی گویم

من یاد گرفته ام از رنج هایم لذت ببرم

همانطور که از لذت هایم رنج

 

پذیرفته ام که زندگی من اینگونه است

که در پرلذت ترین لحظه های زندگی ام واقعیت را فراموش کنم

و در واقعی ترین لحظه ی زندگی ام لذت را

 

من لذت را در رنج یافته ام

و این بزرگترین یافته ام در طی این سالهاست

و شاید بزرگترین رسالتم...

.

.

.

باید به فکر خرید یک مژدگانی قابل توجه باشم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳۱ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin