ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

خطوط ات انگار حرف میزنند. حرکت می کنند!

دست ها جان دارند. زنده اند. زندگی جریان دارد در دست ها.

شور هست. یه جور شور خاص. عشق هست، عشق به زندگی...

اینها را استاد میگوید.

خیره میشوم در چشمانش وقتی اینها را می گوید، با بهت!

از من ِ دیگری حرف میزند که در من وجود دارد و خیلی نمی شناسمش.

منی که آرام است و خلق میکند، سرشار از شور و عشق، ... اگر مجالی بیابد.

از حرفهایش، از حض نگاهش، چیزی شبیه زندگی جاری میشود در دستانم.

به دستهایم نگاه میکنم که به لحظه ای جان می گیرند، زنده می شوند.

خطوط اش انگار حرف میزنند، حرکت می کنند!

.

.

.

پ.ن 1: اینجور مواقع دلم میخواهد زندگی را لمس کنم با دستهای جان گرفته ام. دلم میخواهد من ِ کوچک دوست داشتنی ام را رها کنم در آغوشش. چشم هایم را ببندم و دستم را آرام بکشم روی پستی و بلندی هایش، روی نرمی و زبری اش، روی سختی و آسانی اش، ... و فقط بشناسمش، آنطور که هست، نه آنطور که میخواهم باشد.

پ. ن 2 : این مجال را مدیون حضور یک دوست، یک مادر دوست داشتنی ام. کاش بداند که این من کوچکم چقدر قدردان  همین تشویق ها ، همین هل دادن هاست.

پ.ن 3 : اصولا در زندگی من یکی باید همیشه باشد که هلم بدهد فقط، همین.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٦ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin