ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دوست جوانی دارم که مادرش فقط چند سالی از من بزرگتر است. میخواست مادرش را برایم توصیف کند کلی تعریف اش را کرد و در آخر گفت ولی در کل مادر مزخرفی است!!! نمیدونم چرا همین جای حرفش موندم. اول خندیدم و بعد فکرم درگیر شد و بعدتر آخر شب حتی چند قطره اشک هم ریختم... یه لحظه فکر کردم اگر همین الان پسرکم بخواهد من را توصیف کند کدامیک از ابعاد مزخزف بودنم را می بیند؟

اینکه همیشه ی خدا دوتا انگشت سبابه و شصت اش را بهم چسبانده و به دامن یا شلوار یا پاهایم آویزان شده که مامان اینقدر بامن بازی کن، ببین اینقدر... و من در نهایت مزخزفی ام هر بار بهانه ی میاورم برای فرار از بازی کردن به اندازه همان فاصله  بین دوتا انگشت سبابه و شصت اش حتی! اینکه همیشه کاری دارم برای انجام دادن! کارهای مزخرفی که هیچوقت تمام نمیشوند.

اینکه شبها التماس میکند که: مامان بیا نخوابیم! و آن روی مهربان و خندان من تا ساعت یک و نیم بیشتر دوام نمیاورد و بعد از آن، هیولایی میشوم برای خواباندن کودکی که وقتی بخواب میرود خود خود فرشته است و بعدتر از آن فرو میروم در لحافم توی وسط تابستان! و میلرزم و تا حد امکان در خودم مچاله میشوم، پیچیده تر از دوران جنینی ام حتی، تا شاید دور شوم از این منه مادر مزخرفی که اسیر یک سری باید ها هستم!  و بعدترتر از آن درخواب هم در ادامه با خودم درگیرم و بعدترترتر گوریده× و ژولیده صبح بعدی ام را آغاز میکنم و هر روز تصمیم میگیرم مادر بهتری باشم البته!

اینکه از همه چیز تشکر میکند: مرسی که برام غذا درست کردی، مرسی که بردیم دوچرخه سواری، مرسی که بغلم کردی!!! اینکه به همه چیز توجه میکند و توجه اش را اعلام هم میکند: مامان چه خوشگله لباست (حالا لباس مورد نظر ممکن است یک لباس تو خونه ی بی رنگ و روی بی ریخت باشد) و چه دندون پر شده ی قشنگی!!! (وقتی از دندان پزشکی آمده ام). اینکه همیشه برای جلب رضایتم بعد از یک خرابکاری بزرگ هی لبخند الکی میزند به پهنای صورتش! و دندانهای خرگوشی اش که محصول مسقیم من است درسته میاندازد بیرون و به من هم میگوید: بخند شما ام، درست میشه!!! و من اون لحظه فقط به این فکر میکنم که این فسقلی از الان لبخند الکی زدن رو یادگرفته... یعنی من یادش دادم لابد، ناخواسته و شایدم خواسته و خود به اون راه زده!

یا اینکه وقتی قربون صدقه ی کودک مهمانمان میروم، بیاید درگوشم خیلی جنتلمنانه (با کمی خشونت البته) بگوید: مامان، قربون منم برو!!! و من باز فکر کنم یعنی من تاچه حد این پسرک را وابسته ی ابراز علاقه های مزخرف خودم کرده ام؟!؟ نمیدونم. فقط میدونم که موفق بودم انگار، در بقای نسل این تربیت مزخرف خودم در حالیکه می دونم در آینده از همین چیزهای ساده چه سخت عذاب خواهد کشید و من با همه ی تلاشی که (به ظن خودم) داشتم و دارم، در کل، مادر مزخرفی خواهم بود تا روزی که اوهم مادر/پدر شود و دوباره تسلسل مزخرفات با کمی جهش ژنتیکی!

 

×گوریده : واژه ی کشف شده توسط فخری عزیز که هرچه گشتم چیزی غیر از این برای وصف حال این روزهایم پیدا نکردم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٧ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin