ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 باید ازاین گلدانی بودن نجات پیدا کنم آنهم ازنوع آپارتمانی اش! از اینکه برای زنده ماندن برای حفظ شادابی و طراوت نیازمند دستی باشم که آب بدهد و پایی که گاه به گاه هُلم بدهد سمت پنجره! سمت نور! باید ریشه هایم را بردارم ببرم جایی، جنگلی، کوهی، دشتی، جایی که برای آب و نور فقط نگاهم به "آسمان" باشد و نیازمند دستی/دستانی نباشم که حواسش نباشد، یادش برود، کارش زیاد شده باشد، گرفتاری اش هم بیشتر از کار اَش، حوصله نداشته باشد، و ... و ... و اینگونه نباشد که گاهی ده روز در آفتاب باشم بدون آب و گاهی تا خرخره در آب و محبت مصنوعی فرو بروم با برگ های زرد و خشکیده. گیریم که ریشه هایم قوی باشد و توانم بالا، دیگر نمیتوانم میان اینـــــــهمه نگران دلـــــــــــــــــنگرانی های باغبانم هم باشم!

باید گیاه خودروی صحرایی شوم با برگهای زمخت و پهن و تیغ های بزرگ و تیز، بدون گل، بدون عطر!

.

.

به گمانم لازم است که آدم گاهی به آسمان نگاه کند حتی اگر کافی نباشد! اکنون وقت خوبیست، خصوصا که درهای آسمان چهارطاق باز است .

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin