ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

  دیگر برنمیگردم به سالها قبل

دیگر با مرور لحظه لحظه اش امروزم را نمی گذرانم

دیگر شب تا صبح از دل شوره بی خوابی نمیزند به سرم که صبح خواب بمانم

و کسی هم بیدارم نکند!

که مادر مفصل پشت سرم اشک بریزد.

نه اشک شوق البته، انگار که راهی قتلگاه باشم*

که دیر برسم آرایشگاه و بهانه بدهم دست آرایشگرانی

که همیشه دنبال بهانه ای میگردند برای غر زدن ولو اینکه تو یک عروس باشی با هزار و یک دلهره و دلشوره

و کسی/کسانی هم پشت سرت آنچنان اشک ریخته باشند که انگار میروی که دیگر برنگردی

که برنمیگردی در واقع هم!

دیگر حتی در "خاطره" ی آنروز و نه هیچ روز دیگری "زندگی" نمی کنم.

بیهوده خوشحال نشوید و نگویید آفرین! بالاخره دست از سر "گذشته" ات برداشتی!

نه، من هیچ ترقی اندیشه ای نداشته ام، باور کنید.

شاید خود گذشته دست از سرم برداشته باشد،

وگرنه من در "آینده" هم نیستم،

در "حال" هم نیستم!

اصلاً معلوم نیست کدام گوری رفته ام؟!؟

یکی بیاید و من را پیدا کند، بدون دریافت مژدگانی ...

 

 

*کاش هیچگاه عشق مادرانه ام آنقدر زیاد نباشد که از آن زنجیری بسازم به پای پسرک و تمام حواشی زندگی اش!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٥ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin