ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

میدانم که باید بنویسم. میدانم که باید دستهایم را رها کنم روی کیبورد ... اما واژها از من فرار میکنند، انگار که داریم با هم قایم موشک بازی میکنیم. باید بدوم و در پستویی، جایی گیرشان بیاندازم، بیارم پیش بقیه ها تا جمله ای شوند یا پاراگرافی وقتی کت بسته میاورمشان آن قبلی ها فرار کرده اند و در حال فرار هم یک چیزهایی میگویند. یک چیزهایی تو مایه های "نه " و "نباید" و "بی خیال" و از این حرفها... بعد من این یکی ها را میگذارم همانجا اول سطر و ازشان قول میگیرم که تا برگشتم ترکم نکنند و آنها هم با چشمهایی پر از تردید سرشان را به علامت تایید تکان میدهند... و من میدانم که هنوز نرفته زده اند به چاک. حتی می دانم که دارم بیخودی ژست اعتماد به خودم می گیرم. من چیزهای زیادی میدانم که میدانم باید بنویسم شان. اما کی و کجا و چگونگی اش را نمی دانم!!!!

پ.ن.1. همینم مانده که واژه ها هم برایم ناز کنند!

پ.ن. 2.در این میان هستند معدود واژه هایی که همراهی ام میکنند. اما حالشان هیچ خوب نیست و به شدت دچار کمبود حرف شده اند. همه را از دم درازکش بستری و بهشان سرم وصل کرده ام سرشار از :میم، واو، ه، ی، کاف ، گاف...

* سید علی صالحی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin