ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

روزمرگی ام شده عین یک جاده پیچ در پیچ

که من هی می پیچم

و جاده نمی پیچد!

و من در یک لحظه

زیر پایم خالی می شود

سقوط میکنم ته دره و دوباره کسی بیدارم میکند!

جان می گیرم و میروم برای مرحله ی بعدی

جاده ی بعدی

روز بعدی

و این داستان ادامه دارد...

 

دوستش دارم، داستان زندگی ام را میگویم (سوء تفاهم نشود!). جاده اش و این پیچ های پی در پی اش را، آنگاه که دور زدن ممنوع است، عبور از سرعت مجاز ممنوع است، سبقت، "توقف" و پارک هم همینطور و جاده هم هی باریک تر میشود و شیب تندتر... سخت است اما در عوض دست فرمانت خوب میشود!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin