ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

حرفهایم را سالهاست ذره ذره جمع کرده ام. قطره قطره و حالا وانگهی دریا شده است.

دستهایم را فرو میکنم داخل اش، داخل دریایی از حرفهایم، مشتی برمیدارم که بیاورم برای تو، نگاه خسته ات را که به یاد می آورم و حجم بزرگ نگرانی ات را، انگشتهایم را از هم باز میکنم و آبها میریزند زمین... قطره قطره ... و تو هیچ نمی فهمی فقط میپرسی که چرا دستهایت خیس است؟! میخواهم بگویم از گرمی هوا، بعد فکر میکنم برای سردی اش چه دلیلی بیاورم؟! بعدتر حرف عوض شده است اصلا!

مشتی دیگر بر میدارم بیاورم سرقرار دیگری، منتظر بهانه ام، درست وقتی میپرسی: تو چرا هر دفعه که می بینمت آب شده ای دختر!؟ درست وقتی دستت را با مهربانی آورده ای جلو، مشتم را میاورم، به دست هایت که میرسم سر راه انگشتهایم را از هم باز کرده ام و لبخند میزنم. فکر می کنم به این صدای بی نظیر که تازه جان گرفته، این چشم ها که تازه برق پیدا کرده، دلم که نمی آید آخر. دستم را میزنم زیر چانه ام و از شادی ات جان میگیرم.

صبح ها مشتم پر است بعضی صبحها پرتر، مثل دیروز( میدانید که شنبه بود خوب!)، در و پنجره ی این خانه ی یاسی را باز میکنم و مشت مشت میپاشم به ایوانش، همه جا خیس میشود و پر از بوی خاک و چوب. بعد دستمال برمیدارم و در یک لحظه همه جا را خشک میکنم. در دنیای مجاز بک اسپیس نقش دستمال را برایم بازی میکند و چه جنس خوبی هم دارد. دلم بیقراری آن پرنده ی خیس را تاب نمیاورد، حتی بیقراری دلهایی که تبدیل میشوند به یک مشت آیکون پر از تشویش و گریه و گاهی خشم،...

هندزفری را توی گوشم را میگذارم و شماره ات را بی اختیار میگیرم هنوز زنگ نخورده قطع میکنم. "عزیزی را نمی یابم که بی قراری اش را تاب بیاورم". مشتم را باز میکنم و سر می کشم لاجرعه، تلخ است. تلخ تلخ . از تلخی اش مست میشوم. مست که میشوم فراموش میکنم آن نگاه خسته و آن ایوان آبپاشی شده را ... عینک آفتابی ام را روی چشم های خیس میگذارم و صدای ضبط ماشین را بالا میبرم. می خوانم، می خندم !حرف میزنم، بلند بلند، عینک آفتابی ام خیس میشود ، میزنمش بالای سرم شیشه ی ماشین هم خیس شده است، هوا هم ابری، آنهم چهارم تیرماه...

شما به زیبایی همین لحظه فکر کنید. همین هوای ابری و چند قطره بارانی که شیشه ی ماشین را خیس می کند آنهم در چهارم تیرماه، فراموش کنید تلخی حرفهایم را بگذارید لااقل دستهایم خیس بماند، آنهم امروز که بوی چوب میدهد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin